|{دانیال مرادی}|

نقشه‌‌راهنمای یادداشت‌ها و وبسایت‌های من

شکارچی بی‌وقفه‌ی زندیه | درباره‌ی کتاب شعر «استخوان‌ها و شکارچی بی‌وقفه»

شکارچی بی‌وقفه‌ی زندیه | درباره‌ی کتاب شعر «استخوان‌ها و شکارچی بی‌وقفه»

«استخوان‌ها و شکارچی بی‌وقفه‌»ی مجتبا پورمحسن کتاب کوچکی‌ست که با از کتاب‌بازها بدزدید.

اگر خیلی خیلی منصفانه بشمارم ۳۰۰ دفتر شعر در ۱۴۰۲ ورق زده‌م. از شاعرهای ایرانی گمنام گرفته تا فرنگی‌های خوش‌ترجمه‌. آن هم منصفانه. چرتکه‌وار نشمرده‌م. و می‌دانم حتمن بیشتر از این‌ها در قفسه‌های شعر کتابفروشی‌ها فرو افتاده‌م.

اما در گذشت این یک‌ سال و دو ماه و اندی (تا همین حالا که یادداشتم را می‌خوانید) استخوان‌ها و شکارچی بی‌وقفه بهترین مجموعه شعری‌ست که خوانده‌م. عاشقانه است. اما عاشقانه نیست. صادقانه است.

 

استخوانی که توی جیب ثالث افتاد و کریم خان زند شکارچی‌ش بود

داستان آشنایی آدم‌ها با کتاب‌ها از خواندنی‌ترین داستان‌هاست. داستان‌ آشنایی من با کتاب‌ها. داستان‌ آشنایی تو با کتاب‌ها. و همین داستان کتاب‌ها من را پس از قهرهای طولانی دوباره به وبلاگ‌نویسی برمی‌گردانند.

»شما هم داستان کتاب‌های خودتان را بنویسید (لینک اضافه می‌شود).

داشتم ستون‌ستون کتاب‌های گوناگون را ورق می‌زدم کن استخوان‌های یک درخت (روی جلد کتاب) چشمانم را دزدیدند. تندوتند کتاب را ورق می‌زدم. یک‌هوا خواندمش. نشر روزنه. تا به حال اسم این نشر به گوشم نخورده بود. این کتاب به‌قدری خواستنی بود که از بین آن همه ستون کتاب‌ نتوانستم امانت بگیرمش.

«…این یکی رو باید داشته باشم. این واقعن ارزشمنده. قرض گرفتنش دردی رو دوا نمی‌کنه…»

بنابراین، شال‌وکلاه کردم (حالا واقعن شال و کلاه که نداشتم. یک جلیقه پوشیدم.) و افتادم توی خیابان. هیچ کتابفروش و پخشی این استخوان‌ها و شکارچی بی‌وقفه‌ی لعنتی و دنباله‌ی اسم‌ش و… را نداشت. زنگ زدم به پخش ققنوس. بعد هم چندتا پخشی دیگر. دست آخر هم زنگ زدم به دفتردستک نشر روزنه و اصلن گوشی را برنداشتند.

می‌دانستم هر کتابی که اینجا یافت نمی‌شود حتمن توی انباری‌ سایت‌های فروش خاک می‌خورد یا باید رفت خیابان کریم‌خان. ثالث و چشمه‌ی کریم‌خان.

فردایش شال‌وکلاه کردم (این‌دفعه واقعن کلاه سرم گذاشتم. یعنی پوشیدم.) و رفتم کریم‌خان. و بله، ثالث دست رد به سینه‌م نزد. حداقل به ۲ تا دست‌هایم.

-آره، فکر می‌کنم ۱ دونه ازش داریم.

-یه دونه؟ من ۳ تا می‌خوام.

-۳ تا؟ این کتاب چاپش تموم شده.

-حالا همون ۱ دونه رو بدید تا از دستم نرفته.

وقتی کارمند فروشگاه کتاب را آورد یک مجموعه داستان از حامد اسماعیلیون هم دستش بود.

-این کتابو می‌خوای چیکار؟ تو باید الان گزارش‌هاش رو ببینی، هاها.

-کتاب خوبیه (لعنتی چقدر کم‌کاری کردم در تعریف از کتاب. خیلی کم‌کاری کردم).

-این اسماعیلیون رو نمی‌خوای؟ مثل همونه‌هاااا، چندوقت چاپش تموم می‌شه و دوباره چاپ نمی‌شه.

-نه مرسی.

-بازم به ما سر بزن.

داشتم از مغازه می‌آمدم بیرون که نزدیک بود بخورم توی شیشه. بعدش هم توی پیاده‌رو ولو شدم. بعدش هم… و بعدش هم… و بعدش هم… مثل اینکه کریم خان زند شکارچی کتاب من بود.

 

خداحافظی تا ۲ هفته بعد

کتاب را به کتابخانه‌ی شخصی‌م نیفزودم. تقدیم‌نامه‌یی نوشتم و دادمش به استخوان فقرات زندگی‌م. بهترین دوستم. از من بیشتر عاشق این کتاب بود و استخوان‌هایش به شعرهای استخوانی مجتبا نیاز داشتند. و استخوان‌ها و شکارچی بی‌وقفه داروی حیاتی‌ش شد.

۲ هفته بعد با همان دوستم اتفاقی توی ثالث بودیم. حواسمان به میز پرت شد. یا حضرت… (کدام حضرت؟). ۵۰-۶۰ جلد استخوان‌ها و… روی میز بود. زدیم زیر خنده. یعنی چون من خاطرخواه ۳ جلد از این کتاب بودم این اتفاق افتاد؟ تجدید چاپ شد.

۲ تای دیگر خریدم. یکی برای خودم و یکی برای یک دوست دیگر.

 

استخوان‌ها و شکارچی بی‌وقفه و صداقت سورئال اما حقیقی

از بس داستان آشنایی‌م کش‌وقوس یافت که یادم رفت چیزهای اصل کاری را بگویم.

عشق، صادقانه است. حتا اگر کشنده باشد همچنان صادق است. عاشقی را بتصورید که می‌خواهد معشوقش جز خودش برای هیچکس دیگری نباشد. معشوقش را می‌کشد. عاشقی را بتصورید که روحیه‌‌ی خود و معشوقش از برای عشق شکننده می‌شود. مثل یک ویفر. عاشقی را بتصورید که سر معشوقش داد می‌زند. و عاشقی را بتصورید که…

شاید بگویید این چه‌جور عشق تاکسیکی‌ است؟ خب نکته همین‌جاست؛ از بس دوستش دارد که به قتل می‌رساند، شکننده می‌شود، فریاد می‌کشد و… از بس دوستش دارد. از بس دوستش دارد.

و شعر عاشقانه نوشتن این صداقت را می‌خواهد. همه‌چیز را باید قربانی شعر عاشقانه‌ت کنی. هم خودت را. هم معشوقت را. هم داستان عاشقانه‌تان را. هم زندگی را. هم مرگ را. هم لحظه‌ها را. و…

استخوان‌ها و شکارچی بی‌وقفه سطر به سطر و شعر به شعر عشق را می‌کشد، چون واقعن عاشق است.

عشقی را به ذهن‌تان بیاورید که همه‌چیزش خوب و صورتی است. اَه، واقعن اَه، چه تصویر چندشی.

اما این استخوان‌ها، این استخوان‌ها جور دیگری عشق را به شما نشان می‌دهند.

»چطور یک شعر عاشقانه بنویسیم؟ (لینک اضافه می‌شود).

بیایید بیشتر از این لفتش ندهیم و با عشق مجتبایی بمیریم، با داستان استخوان‌ها و شکارچی بی‌وقفه:

(کتاب به «مهرناز و استخوان‌هایش» تقدیم شده است).

 

استخوان‌ها- ۱

آن مار خوش خط و خال

و آن دیگرانی که مهره ندارند، بماند

آن‌هایی که مهره‌دارند هم

در حیرتند

چگونه هر بار که با انگشتانم

مهره‌های ستون فقراتت را لمس می‌کنم

یکی به تعدادشان اضافه می‌شود

 

استخوان‌ها- ۴

تیغ، خنجر، چاقو و نیشتر

نیش‌ها و کنایه‌ها و طعنه‌ها را

در جای جای تنم می‌نشانم

یک‌سر زخم می‌شوم، زخم

اگر استخوانِ تو را لای زخم‌هایم بگذارند.

 

استخوان‌ها- ۳۱

می‌خواهم تو را بردارم و

از زبان فارسی فرار کنیم

به زبانی برویم

که در آن دست بالای دست بسیار نباشد و

تنها دستان من بتواند روی دستِ تو حرکت کند

 

استخوان‌ها- ۳۵

تا مغز استخوان

تشنه‌ی توام

این استعاره نیست

خودم با استخوان‌هایم حرف زدم

گفتند تشنه‌اند

گفتند بدون کشیدنِ ماشه‌شان به دست تو

فشنگ‌هایی هستند که باروتش نم کشیده

این یکی هم استعاره نیست، اما تشبیه است

مشغول من باش

تا مغز استخوان

اشکالی ندارد

سوءاستفاده بکن

شلیک کن، قتل عام کن

تشنه‌اند تشنه‌اند تشنه!

 

استخوان‌ها- ۴۲

مرا دیده‌اند که در گورستان

لاشه‌ها و استخوان‌ها را لگدمال کرده‌ام

تا فاتحه‌ی انگشت تو را پیدا کنم

و آمرزیده شوم

 

استخوان‌ها- ۴۷

استخوان‌ندیده نیستم

استخوان‌ندیده‌ام

وقتی از استخوان‌های تو حرف می‌زنم.

 

استخوان‌ها- ۵۶

نیمه‌شب از خواب برخاستم

وحشت‌زده

یک‌بار دیگر تک تک استخوان‌هایت را شمردم

همه‌شان سر جای‌شان بودند

با خیال تخت خوابیدم

تا ساعتی دیگر که سراسیمه از خواب بیدار شوم

و تو را بشمرم

استخوان به استخوان

 

استخوان‌ها- ۵۷

کابوس بدتر از این‌که

سی شب متوالی است

خواب استخوان‌های تو را ندیده‌ام؟

 

استخوان‌ها- ۶۲

تو را از این عنکبوت

که بی‌استخوانی‌اش مبهوتم کرده

بیشتر دوست دارم

تو استخوان داری و استخوان نداری

مثل یک عنکبوت

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *