شعرپیلهم. دل شعرآرنگم تاب دوری از شعر ندارد. طراحی و نوشتن و… را هم دوست دارم اما تا سنگریزهیی جلو[ی] پاشان میفتد همان سنگریزه، همان مردهریگ کوچک از شور و توان میندازدم. شعربارهگی اما، از این رویهی فسردهناک دور است. فرسنگها. کیلومترها. چه خوب، چه شانسی آوردم!
گمانیدم مگر میشود سایت تازهیی راهاندازی کرد و در نخستین روزنوشتش از شعر نگفت؟ بله، شعرپیلهم. شایدم بیرون پیلهم. پروانهیی که پیله را نمنمک میگازد تا دوباره پیلهزی شود. پروانه هنوز نمیخواهد بپرد. روزی میپرد. میدانم و آن روز هم دور است و هم نزدیک. خبرش را در همین روزنوشتها خواهم داد. اما پروانهی دوباره کرمیده، این کرم نارسیده، میخواهد هر روزش را اینجا و در این یادداشتها با شما همرسانی کند.
از خواندهها بگویم؟ از نوشتهها؟ از دیدهها، شنیدهها و چشیدهها؟ از شعر بگویم؟ از نوشتن؟ از طراحی؟ از رفتن؟ به کجا خواهم رفت؟ نمیدانم. هنوز کرمم. کرمشعرم و هنوز گامها تا آماجگاهم [مقصدم] راه است. راه است و راه است و راه است. اما؛ راه من نیک است؟
نیما در نخستین شعرش -دستکم نخستین شعری که از او مانده- یعنی مثنوی رنگِ پریده ستیزی دارد با عشق و غم عشق که پاسخ «راه من نیک است؟» را برایم تیره میکند. قصهی مثنوی اینکه: راوی شعر عاشق میشود. اما عشق (که چهرهیی ندارد و هر چه میدانیم از او با همین واژهی «عشق» است.) راوی را ترک میگوید و زندگی او، سرآسر شوریدهحالی و پریشانی میشود.
زندگی با تو سراسر ذلت است،
غم، همیشه غم، همیشه محنت است.
هر چه هست از غم بههم آمیخته است،
وآن سراسر بر سرِ من ریخته است…
راوی پریشانْ شهرنشین -گوشهنشینی در انبوه مردم- میشود. من اما توأمان، به طیف و برابرنهادهای «نیک» میاندیشم. آهان؛ نور. راه من نیک است. نیک نورانیست. پس راه من نورانیست. اما شعر پاسخ میدهد:
نور حق پیداست، لیکن خلق کور،
کور را چه سود پیش چشم نور؟
آه، این شعر… این شعر که دقیقن در نخستین روز شعرپیلهگیم خواندمش از من چه میخواهد؟
عشق راوی باز میگردد. اما خشنود نیست و گویا برای آخرین دیدار و گفتوگو به او سر زده است. از تیرگی و میرندگی میگوید. اینکه آدمها سختدلان و سیهدلانند. و راوی تا پایان شعر از خواننده میخواهد که دچار درد او نشود و با عشقْ در سرش بستیزد. و دوباره [زیر لب] میژکم: راه من نیک است؟ نه. آره. نه. آره. نچ. بله بله. نچ نچ. بله بله بله…
اگر چه راوی سخنش را موزون و مثنوی میگوید، اما میگمانم او پیوند شعر و عشق را فراموشیده است. آیا عشقستیزی شعرستیزی نیست؟ آیا شعرستیزی عشقستیزی نیست؟ پاسخ امروزم بله است. دو پاسخ بیش نخواهم داشت. یکی برای امروز، یکی برای روز پروانه شدن. آن روز روزنوشتی خواهم نوشت به نام «شعرپروانه». اما تا آن روز یکی از بیتهای خوشگل این شعر را پیشه میکنم:
دیدم از افسوس و ناله نیست سود
درد را باید یکی چاره نمود…
نیکگمانم [مطمئنم] که نیما هم راه این بیت را پیش گرفته بود. (و دیگربیتی در روزنوشت فردا.) سخن کوتاه. باری، میخیالیدم در روزنوشتهام چه باید بنویسم و هیچ اندیشهیی جز شعر نبود. از کار نگفتم. شعرکاری شد، اما شعر و کار نشد. ساعت ۱۱ شب است. فردا روز مهمی در پیش دارم. پس از دو ماه، نه یک ماه و هفده روز، میروم به دیدار دلکم؛ دلبرکم.
نویسنده در میبندد. خواب در میگشاید…