بیشعرشعوری | روزنوشت شاعری ۱۹ مرداد ۱۴۰۵

پیرایشگر بیشعوری میخواند. پیرایشگر میگوید دفترچهی تمرینش را هم خریده است. {زردِعقدیترین کتاب بازار دفترچهی تمرین هم دارد؟} پیرایشگر میگوید از وختی این کتاب را خوانده زندگیش دگرگون شده است. پیرایشگر میپرسد من هم کتاب میخوانم آیا. بلی. که البته یکآن باهوشیدم و گفتم نـــــه. نهیی قاطع. نهیی کِشدار. اما بلی. من هم کتاب میخوانم. […]
عدسشعرپلو | روزنوشت شاعری ۱۸ مرداد ۱۴۰۵

چَشم چپم بیرون میپرد از کاسه. غلتانتانتان روی «همهی هراس من این است آن زن تنهایی که میشناسم روزی با متهی برقی خودکشی کند در همهی ساعات روز و شب از آپارتمانش صدای متهی برقی میآید زمستان آغاز میشود.» تانتانغلتان چشم چپم روی یادهای دفترهای کاهی احمدرضا احمدی. قطعهی ۱۴ بود از دفتر پانزدهم از […]
شعروختن | روزنوشت شاعری ۱۴ مرداد ۱۴۰۵

توی گوشش شعر میزِمزِمیدن. توی گوشش شعر میزمزمیدم. توی گوشش شعر میزمزمـ… نخستین بار چهرهش ناپیدا بود. نخستین بار موهاش شبیه شخصیتهای کارتونی ژاپنی میریختهبود روی چشمش. {چشم راست یا چپ؟ به یاد نمیآورم…} توی گوشش شعر میزمزمیدن. توی گوشش شعر میزمزمیدم. توی گوشش شعر میزمزمـ… نخستین بار آبی پوشیده بود. سراپا آبی. نخستین […]
همشعر | روزنوشت شاعری ۱۳ مرداد ۱۴۰۵

پیدیافی فرستاد از آلنپو. با چند ویس کوتاه و بلند. پسرکی ۱۳-۱۴ ساله و دختری در آستانهی ۳۰، شاید ۲۷-۲۸. واه واه، چه گناها اسماعیل، چه گناها! خامبچه بودم من. نیمبچه بودم من. چِهوَّچِه بودم من. سهشنبههای آلوده. سهشنبههای لغزش. سهشنبههای گناه. و به گویش شیرین عزیزجون «گوناه». که وختی {وقتی} پیدیافی فرستاد از آلنپو […]
شعرمآب | روزنوشت شاعری ۱۲ مرداد ۱۴۰۵

بالا میرفت هادی از سرسره بالا میرفت. هادی نردبان را میپیمایید. هادی پای من را میکشید. هادی را من گم کرده بودم. هادی توی استخر توپها پنهان میبود. هادی شیفتهی سبزیجات خام میبود. هادی توی استخر توپها هویج گاز میزد. هادی توی استخر توپها فلفلدلمهیی بالا میآورد. قرص ضد تهوع و فلفلدلمهیی، شناور توی مایعی […]
شعرکامه | روزنوشت شاعری ۱۱ مرداد ۱۴۰۵

ویرایش یک-شبهی زندگی: ۹ مرداد مُردن و ۱۰ مرداد زاده شدن. کو پَرِ سیمرغم اسماعیل؟ کو پَرِ سیمرغم؟ ویرایش دو-شبهی زندگی: ۱۰ مرداد زاده شدن و ۱۱ مرداد تاب آوردن. اولی را سوزاندم اسماعیل، اولی را سوزاندم. ویرایش سه-شبهی زندگی: ۱۱ مرداد تاب آوردن و ۱۲ مرداد رویا به دار آویختن. دومی را… نه، هنوز […]
شعردریا | روزنوشت شاعری ۱۰ مرداد ۱۴۰۵

سعدی! به لب دریا، دُردانه کجا یابی؟ در کام نهنگان رو، گر میطلبی کامی رد پای شعر درتودرتوی ذهن. سعدی و زمزمه. سعدی و ماندن. سعدی و تابآوردن. زیر لب دائمن میزمزمم «…دُردانه کجا یابی؟» سعدی و رویا داشتن. سعدی و دُردانه یافتن. میزمزمم دائمن زیر لب «در کام نهنگان رو…» سعدی و نهنگیدن. […]