شعردریا | گامی دو سه رفت و راه را دریا دید، چون پای درون نهاد…

شعردریا | گامی دو سه رفت و راه را دریا دید، چون پای درون نهاد…

فهرست نوشته

زِ اول ره عشق تو مرا سهل نمود

پنداشت رسد به منزل وصل تو زود

گامی دو سه رفت و راه را دریا دید

چون پای درون نهاد موج‌ش بِرُبود

-ابوسعید ابوالخیر، رباعی ۲۷۰

 

زندگی پاره‌پاره اهلی. شعر پاره‌پاره وحشی. چشم بَرهم زدن. حالا از آخرین روزنوشت شاعری‌م دقیقن چهل روز گذشته است. شعرسنگیدم: دانْ پاره‌پاره صخره‌یی و کفِ صخره شن‌ریزه‌های نقره‌فام هر چه می‌کوشیدند صخره را بنورند، من لیز بودم و سیاه لب‌م، لب‌هام. تن‌م نه،‌ اما لب‌هام چهل روز سیاه پوشیدند.

ابوسعید خواندم زیر لب. فرخی سیستانی و دل من همی داد گفتی گوایی. حافظیدم به فال عشق. و دیگر؟

 

فریدون فرخ فرشته نبود

ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دَهِش یافت او نیکویی

تو داد و دهش کن فریدون تویی

-فردوسی، شاهنامه، بند کردن فریدون ضحاک را

فریدون منم؟ صنم صنمآ صنمو، منم فریدون؟ نآ. من منم. دان‌م. می‌دانم که زندگی پاره‌پاره اهلی و شعر پاره‌پاره وحشی و من پاره‌پاره صخره‌یی و عشق، پاره‌پاره گم‌شده‌یی، گم‌شده‌م، ناشناخته‌یی و مرده‌یی، مرده‌یی و مرده‌یی.

و دیگر؟ عشقیدی فال به حافظ. گوایی گفتم دادی همی تو دل و سیستانی فرخی. لب زیر خواندی ابوسعید: نمود سهل مرا تو عشق ره اول زِ… همه‌ی عشق‌ها می‌میرند همه‌ی شعرها؟ ما نیز مرده‌ییم؟

خداحافظ گفتیم. و بلی، اگر نمی‌گفتیم ما نیز می‌مردیم. هنوز زنده‌ییم، اما شوریده‌شعرحال شده‌ییم. حالا هر شعری برات بخوانم تو شعرزده‌یی. حالا هر شعری برام بخوانی من… خداحافظ گفتیم. خداحافظ گفتیم شاید دوباره سلامی باشد؛ شعرپروانه‌یی، شعرگربه‌یی، شعر…

۲۵م اردی‌بهشت. ساعت ۲۳:۰۵. به دنیا آمدم. نوزاد ریزه‌میزه‌یی بودم و به گمانم راحت از شیمک (شکم) مامان سُر خورده‌م بیرون. {البته تا به حال از او نپرسیده‌م و نمی‌دانم.} وَ: ۱۹ سال بعد. ۲۵م اردی‌بهشت. ساعت ۱۹:۰۸. عاشق ریزه‌میزه‌یی‌م و به گمانم راحت از شیمک عشق سر می‌خورم بیرون. {راحت؟ اوهوم، البته همراه چند قطره اشک.}

شعرمتروی تازه‌یی می‌سُرایم در ایستگاه فردوسی: فریدون فرخ فرشته نبود…

 

-ز مشک و ز… هر تولد اینو واسه خودم می‌خونم.

-واقعن؟ (می‌خندی. خوش‌گل می‌خندی.)

 

دروغ نبود و اگر یادم بماند می‌خوانم. اما نگمانیدی که آخرین نمک‌هام را می‌ریزم آن هم در فردوسی؟ اشک‌های جاری را نتوانستم مخفیانه پاک کنم، باری، کمی شعرمزه که می‌شود ریخت به پاش. نمی‌شود؟

زندگی پاره‌پاره اهلی. شعر پاره‌پاره وحشی. چشم بَرهم زدن. دانْ پاره‌پاره صخره‌یی و لب‌هاش، سیاه. دندان‌هاش سیاه. زبان‌ش سیاه. خیال‌هاش سیاه. فرداش… فرداش؟ نیک‌گمانم [مطمئنم] که سپید فرداش. شایدم دست‌کم خوش‌بین‌م. ببینیم چه خواهد شد.

 

می‌خونم آخ که دیگه شعردریا…

هیچ قمیشی نمی‌پسندیدم و حالا قمیشی‌شنو شده‌م! قم چه یِشی؟ غروب‌ را بیش از همه‌ی کارهاش می‌پسندم. عاشق را هیچ دوست ندارم. در «غروب» جای‌گاه یار (توِ معشوقه) اثیری‌ست. اما در «عاشق» یار خوار می‌شود. فرنگیس چه؟ واژه‌های سه‌پاره (سه‌هجایی) که می‌توانند جای‌گزین «فرنگیس» بشوند را دوست دارم.

نام تو را اگر «آ»یی از سر صمیمیت در پایان‌ش بچسبانیم می‌شود جای‌گزین باشد. شعردریا کمی دراز است و نمی‌نشیند جای فرنگیس. دوست‌ش ندارم. نام تو را می‌‌دوستم. نام تو یادم می‌ماند. لب‌خند و خنده‌ی پردندان تو یادم می‌ماند. شعردریاهامان یادم می‌ماند. صدای تو… یادم… می‌کوشم بماند.

عشق در می‌بندد، آینده در می‌گشاید…

 

فهرست نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 + one =