نایی برای از شعر گفتن نمانده. روزنوشت شاعری میمیرد؛ از مرگ پیله میبندد، پیلهش -همشعر او- میافتد میرود میرود میرود، رود میشود و به دریا میریزد، مینشیند کف اقیانوس؛ رسوببسته. بستهبسته جنون سنگ میشود. روزنوشت شاعری از شعرپیله و همشعر و شعردریا و شعرفسان که میگذرد، شعرجنون میشود. جنون میشود.
خودم را سرزنش میکنم. مادرم را سرزنش میکنم. پدرم را. جنونم را میآوارانم سر همهچیز و همهکس. خانواده و دوست و آشنا از من متنفرند. باید متنفر باشند. ترانهی جبران را میخوانم:
مادر گفت:
من آبستن یک خورشید بودم
اما یک ستارهی کور زاییدم.
پسر میگوید:
میدانم میدانم میدانم
من تاریک و متعفنم
اما جستن خورشید، سرنوشت من است
میخواهم بازگردم.
-از کتاب «کتابِ هرگز»، شهروز رشید
جبران نمیکنم. سوختن را چطور چطور سوختن را جبران کنم؟
عشقپنداریهام، شعرپنداریهام همه شعرسوز این روزنوشتها میشوند. میشوند. تصویری میخیالم. قصهیی میسازم. این قصه:
زنی با یک پستان. زنی با یک پستان نرم و خورشیدگون. داغ و آفتابی. زنی با یک خورشید و خورشیدبندش آویزان از شانهی دیگری. زنی با پستان راست. خورشیدبندش ولو به شانهی چپ. زنی در پارک. زنی در خیابان. زنی در پارک روی چمنِ نزدیک خیابان، با یک پستان نرم و خورشیدگون به شب تیره.
زن برمیخیزد. مرد هم. میروند سمت مترو. پیادهرو در همهمه و هلهلهی آدمیزادها. کبابدولیفروشان، عطرفروشان، گلفروشان، همهی دستفروشان؛ شلوغ شلوغ شلوغ. زن میرود. مرد هم. پشت سر هم. زن از بازارچه، از پارک، از شب میگذرد. مرد هم. زنی با یک پستان. زنی با پستان نرم و خورشیدگون. دست مرد بود روی آن تا چندی پیش. میگذرند و در مترو خداحافظی میکنند و در خانههاشان میخوابخوابند.
نمانده گفتن شعر از برای نایی. هیچ جانی ندارم. هیچ انگیزهیی. و حالا خوب میدانم انگیزهباختن خود انگیزه است. شعر انگیزه نمیخواهد. شعر با همهی واژهها پیوند میخورد اما با انگیزه نچ نچ. شعرانگیزه نداریم. این واژه اشتباهترین واژهی برساختهی من است. شعر گفتن و از شعر گفتن انگیزه نمیخواهد. درد میخواهد. دردی به اندازه و سوزنی.
درد اگر دریل شود دل و رحمت را میشکافد زن. درد اگر دریل شود دل و کیرت را میشکافد مرد. درد میخواهی، اما کم، به اندازه و سوزنی.
بَردرید از زخم کیر خر جگر
رودهها بُسْکَسته شد از همدگر
-مولانا، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش ۵۹
میدانی چند روز است شعری ننوشتهم؟ میدانی چند روز است شاعر نیستم و در تلگرام کافکو و کانال شخصیم از شاعر بودن میگویم؟ {من بودم؛ ناشاعری که درس شعر میداد.} میدانی چند روز است؟ ما آبستن یک عشق بودیم، اما یک شعر کور زاییدیم…
میزاییم. میزاییم. میزاییم. دوباره و دوباره میزاییم. دستم را روی پستان راست میفشارم و خورشیدبندش ولو از شانهی چپ سُر میخورد میفتد روی خاک، روی چمن. کرمها خورشیدبند را میبَرند. کرمها در آن لانه میکنند. کرمها در آن پیله میکنند. کرمهای شعرپروانهنشده لگد دنیا را میفراموشند. دنیا لگد میزند. خورشیدبند پرتِ هوا، پیلهها در رود جاری میشوند. به دریا میریزند. مینشینند کف اقیانوس؛ رسوببستگان. بستگانبستگان جنون سنگ میشوند. زنده میشود روزنوشت شاعری.
هر گاه عشق میآید روزنوشت شاعری زنده میشود. هر گاه عشق میماند روزنوشت شاعری میمیرد. هر گاه عشق میرود روزنوشت شاعری زنده میشود. عشقها، در آمدن و رفتن. آمدنها، در عشق و رفتن. رفتنها، در عشق و آمدن.
جنون در میبندد، شعر در میگشاید…