تو شعر را کم میشناسی. تو شعر را نمیشناسی. شناختنتنِ تن. تو شعر را کم میدوستی. تو شعر را نمیدوستی. دوستداشتنتنِ تن. تو شعر را کم میبوسی. تو شعر را نمیبوسی. بوسیدندنِ تن. تو شعر را کم. تو شعر را هیچ. ما را به سفرِ شعر پیچآپیچ.
ما پیچآپیچ سفر شعر میشویم، باهم. {اگر کلیشهگون: پرنده میشویم. میپریم. میکوچیم.} وَ پیش از این من شعر را کم میکوچیدم. من شعر را نمیکوچیدم. کوچیدندنِ تن. تو شعر را کم میکوچیدی. تو شعر را نمیکوچیدی. کوچیدندنِ تن. میماندیم در دخمههامان. در اتاقهای سردمان. میماندیم. میماندیم و به ابراهیم شب هول میماندیم (میشدیم، شبیه میشدیم):
«توی راهپلهی آبانباری حوالی خانهی خودش، در دخمهی پیرزن گدایی، مخفی شده بود… مثل اینکه رطوبت آن دخمه و نبودن آفتاب و کثافت محل باعث شده بود که رماتیسم تقریباً به حالت بیهوشی و فلج درش بیاورد و تمام مفاصلش باد کند و انگشتهایش کج و معوج بشود. فقط کشیدن تریاک از مرگ حتمی نجاتش داده…» -شب هول، نشر زمان، ص ۲۴۷
میماندیم. در دخمههامان. باد میکردیم. بالهامان میشکست، بالها پرپر میشد؛ کج و معوج، کجآکج. میماندیم و پرواز نمیکردیم؛ تو شعر را کم میسفریدی. من شعر را کم میسفریدم. سفریدندنِ تن. اما… پرنده به پرنده نزدیک شدیم. شاخه به شاخه. برگ به برگ. شعر در گشود. شعر در میگشاید. شعر همیشه در میگشایید برامان. شعرجنون اگر در میبست، شعرِ عشق در میگشود. میگشاید. میگشاید. شاید. اما نه برای ما حالا. برای دیگر عاشقان شاید.
کوچ به پایان میرسد. دو پرنده، شعرپرندهها، لبِ آب، لبآلب مینوشنوشند شناختنتنِ تن، دوستداشتنتنِ تن، بوسیدندنِ تن، لبآلب مینوشند لب هم. اما هنگام پریدن، پر کشیدن و دوباره کوچیدن همسفر نمیشوند دوباره. دوباره بیسفر. دوباره بیعشق.
کاروان ما ندارد رو به سوی شهر و آبادی
یا، دیار و یار و آزادی
از رهاورد سفرهامان چه میپرسی
کولهبار دوش ما آکنده از تشویش و اندوهست…
-نوذر پرنگ، برشی از شعر «شبیخون»
این هم یک کلوچهشعر. بگذار توی توشهت. میگذارم توی توشهم. رهسپار هر کجا شدی در توشهت کلوچه داری، شعر داری. شعرسپار هر رهی شدم در توشهم کلوچه دارم، خاطره دارم. اگر این شعر نوذر پرنگ غمگینت کرد میتوانی آن یکی را بخوانی، ترانهی معروفش را:
تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
لبت شاد و دلت خوش چو گل پُرخنده باشی
بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی
تولد، تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
هیچ میدانستی این دو -یعنی هم شبیخون و هم تولدت مبارک- سرودههای یک شاعرند؟
باری از رهآوردی میپرسد که شعرپرندهها، همین ما، ما عاشقان، در کولهشعرمان پر کردهییم و باری دیگر آرزوی صد سالگی. صد سالْ بیعشق؟ بیسفر؟ صد سالْ بیشعر؟ بیپرنده؟
تو را شعر پُر میشناسی. تو شعر را میشناسی. نشناختنتنِ تن. تو شعر را پُر میدوستی. تو شعر را میدوستی. ندوستداشتنتنِ تن. تو شعر را پُر میبوسی. تو شعر را میبوسی. نبوسیدندنِ تن. تو شعر را پُر. تو شعر را ریز. ما را به سفرِ شعر لبریز.
پرنده به پرنده بازمیگردد؟
پرنده با پرنده شعر میخواند؟
پرنده از پرنده لب مینوشد؟
پرنده که پرنده باهم میپرند؟
پرنده بی پرنده شعر میشود؟
شعر در میبندد، شب در میگشاید…