رفت از من طاقت و صبر و قرار
باز میجستم همیشه وصل یار -نیما
در روزنوشت دیروز به دیگربیتی هم از مثنوی رنگِ پریده اشاره کردم. این همان بیت است. هنگام خوانش سرآپا غم شدم. دو ماه، نه یک ماه و هفده روز است که یارم را ندیدهم. امروز میروم به دیدارش. دیدن و بوسیدن همشعرم؛ دلبرکم.
خیالیدم همانند بوف کور که راوی در آن تاریخ نو-دیدار اثیریش را پیوسته بازگو میکند، من هم هر بار بگویم «دو ماه، نه یک ماه و هفده روز است که…». اما چیزی از غم نمیکاهد. این یادداشت را دو-پاره مینویسم. پارهی نخست پیش از دیدار و دومین پاره، پس از شعرانگیختگی دیدار. و تقدیمش میکنم به همشعرم.
{پارهی نخست}
در نبودت من شعرمردهم. برخلاف شعر تو نباشی من هستم از عباس صفاری. تو نباشی دریا نیست. تو نباشی آسمان نیست. تو نباشی ابرها نیستند. تو…
صفاری در این شعر یار را زمینی میپندارد. معشوق زمینی -چه باشد و چه نباشد- زمین میچرخد. اگر چه در پایان شعر قصه تغییر میکند وُ:
و من نیز همچنان خواهم بود
و روزم را
به شب خواهم رسانید
اگر چه به جان کندن.
نبود تو اما جان کندن نیست. و من نیز همچنان نخواهم بود. روزم را به شب نخواهم رساند و اگر چه به مرگ خو گرفتهم [در این یک ماه و هفده روز] اما اینبار برای همیشه خواهم مرد. لوسشعری شد نه؟ اگر تو را اثیری بپنداریم که هستی [تو اثیری هستی]، لوس نخواهد بود.
دیدارمان چگونه خواهد بود؟ دلخون کشف آن هستم. اما تا آن زمان، صبح و ظهر را با نوشتن نامه و شعر و… سر میکنم. (با اینا بهارونو -زمستونو!- سر میکنم…) باید جیبهات را پر از کاغذ کنم؛ شعر و شعرک و شعرنامه. تو هم جیبهام را پر از ریزخوراکی کن. البته، خبر نداری. پس این یادداشت را بخوان و در نو-دیدار بعدی چنین کن. پر از سنجد و کشک مخروطی و… جیبهام [هامهام، چه خوشمزه].
{پارهی دوم}
اگر به جستوجویت کسی
آستین بالا نزند
قطعاً گم نشدهای
نهایتش در یکی از ایستگاههای هستیات
جا ماندهای
یا در بنبست روزگار
داری درجا میزنی…
-از کتاب «پشیمانم کن»، عباس صفاری
خواب در میبندد. عشق در میگشاید…