پیدیافی فرستاد از آلنپو. با چند ویس کوتاه و بلند. پسرکی ۱۳-۱۴ ساله و دختری در آستانهی ۳۰، شاید ۲۷-۲۸. واه واه، چه گناها اسماعیل، چه گناها!
خامبچه بودم من. نیمبچه بودم من. چِهوَّچِه بودم من. سهشنبههای آلوده. سهشنبههای لغزش. سهشنبههای گناه. و به گویش شیرین عزیزجون «گوناه». که وختی {وقتی} پیدیافی فرستاد از آلنپو و چند ویس کوتاه و بلند در پیش، ظهر بود و خانهی مادربزرگه بودم من.
دویدم. هندزفریم یکوری پنهان بود و یافت مینَشُد و دویدم به اتاقک پشتبام. تا بشنوم ویسهای کوتاه و بلندش را منِ پسرک ۱۳-۱۴ ساله. وِلوْییدم کف اتاق. وِلوِلیدم کف اتاق که من دوستی دارم دختری در آستانهی ۳۰، آلنپوباره و ویسآلود به سهشنبهی گوناه.
من هم یک پاسخ و دو پاسخ و سه. من هم نیمچه ویس. اما از دختر تا شباهنگام خبری نبود. سین میزد و هیچ مینگفت. نشخوارخوارخوار: {دلش را شکستم آیا؟} واه واه، چه گوهخوریا اسماعیل، چه گوهخوریا!
خامبچه بودم من. نیمبچه بودم من. چِهوَّچِه بودم من. سهشنبههای گوناهآلود؛ که وختی سرانجام چیزی گفت خانهی مادربزرگه بودیم، و دایی و خالهها و… میخواستند مافیا بازی کنند و نفر کم داشتند و هی میصدازدند «دانیال دانیال» که نمیروم منِ پسرک ۱۳-۱۴. سهشنبهی گوناه در خانهی مادربزرگه که از نامحرم شنیدن و به پای درد دلش نشستن و نخستین تجربهی همدلی و همشعری. {همدلی؟} {همشعری؟}
من هم یک پاسخ.
من هم دو پاسخ.
من هم ســـــــه.
من هم شعر.
من همشعر.
وَ من وُ تو؛
غمگین، که نماندی همشعرم تا از نرمهی گوشت بالا بروم. غمگین، که نماندی همشعرم تا از نرمهی گوشت پایین بجهم. غمگین، که نماندی همشعرم تا از نرمهی گوشت بوسه بشکارم. غمگین که شش روز نماندی؟ شش ماه؟ شش سال؟
(نگو که شش دهه…)
حاشیه:
{از یار کمآمدهی مافیای خانوادگی میپرسی و پیوندش با روزنوشت شاعری. میخوانم «نمیدونی تو که عاشق نبودی، چه سخته مرگ گل برای گلدون…» و چکیده اینکه؛ بازی نکردند و این نخستین هیزمی بود که افتاد توی آتش دوری از فکوفامیل. چه پیوندهای وهمآلودی اسماعیل. چه پیوندهایی.}

2 Responses
چقدر خوب تداعیهاتون رو مینویسین. 👌✨️
نظر لطفته حمیدهی عزیز🌻.