درباره‌ی من: از دل‌بستگی‌های دانیال مرادی | نوشتن تا استاپ‌موشن

درباره‌ی من: از دل‌بستگی‌های دانیال مرادی | نوشتن تا استاپ‌موشن

فهرست نوشته

«رمان من صخره‌ای است که به آن آویخته‌ام و از آنچه در دنیا می‌گذرد کاملاً بی‌خبرم.»

-گوستاو فلوبر

 

رمان من، زندگی من است. از خودگویی متنفرم. اما افشاگری را می‌پسندم. پس هیچ دور از ذهن نیست که در این یادداشت خودم را رسوا و روسیاه کنم. این منم، منْ منم؛

دست‌هام را امروز بیش از پیش دوست دارم. دست‌هایی که می‌کیبردند برای شما. هم به پاس نوشتن و هم به پاس بی‌مویی‌شان. تراشیده‌م. از گرگینه بودن -حتا کمتر از آن؛ پشمینه‌گی- بیزارم. امروز دست‌هام گرگینه نیستند، کُرکینه‌ند.

این دست‌ها دست‌های کی‌بردند. دست‌های دکمه‌باره و موس‌دوست. بیشتر دل‌بستگی‌هاشان هم به همین دکمه‌ها و نور زردوسفید نمایشگر گره می‌خورد. از نوشتن‌تن‌تن و شعر تا طراحی سایت و کدنویسی و تکنیک‌های انیمیشن‌‌سازی و… بیشتر از آنها خواهم گفت.

نکته: در این یادداشت به خاطره‌ها و قصه‌ی زندگی‌م می‌پردازم. اگر می‌خواهید شتابان از دستاوردها، تجربه‌ها و مهارت‌هام بدانید به جای این یادداشت به صفحه‌ی رزومه نگاهی بیندازید.

 

صندلی‌ چوبی‌م لق می‌زند. نمی‌دانم کافکا چطور تمام شب را پشت صندلی می‌نشست و می‌نوشت.

«داستان داوری را در شب بیست‌ودوم به بیست‌وسوم، از ساعت ده شب تا شش صبح، یک‌نفس نوشته‌ام. به سختی می‌توانستم پاهایی را که از فرط نشستن خشک شده بودند، از زیر میز بیرون بکشم…» -۲۳ سپتامبر ۱۹۱۲

البته در چند یادداشت بعد از آن، نگاه و استعاره‌ش به داستان‌ش، راز تمام‌شب‌نویسی را روشن کرد:

«این داستان مثل یک زایمانِ درست و حسابی، پوشیده از کثافت و مایعات لزج از من بیرون آمده است و فقط من، آن دستی را دارم که می‌تواند تا درون تن رخنه کند و خود نیز مایل به این کار است…» -۱۱ فوریه ۱۹۱۳ کتاب «از نوشتن»

شاید من هم پیرو این نگاه‌م. یا می‌خواهم باشم؟ می‌خواهم. می‌کوشم؟ می‌کوشم. رمان من، زندگی من است. این دست‌ها دست‌های کیبردند. صندلی چوبی‌م لق می‌زند. پی‌گیر راز تمام‌شب‌نویسی‌م. رمانِ من…

 

نوشتن

روی وایت‌برد، برای گسترش و ایده‌یابی یادداشت‌م، بزرگ نوشته‌م: «دریای دلبستگی‌ها». هر چه می‌اندیشم و می‌گامم، و توأمان ذهن‌م را انبارگاه موسیقی می‌کنم، کلیدواژه‌ی بهتری نمی‌یابم. دریای دل‌بستگی‌ها همه‌چیزرا ساده و فشرده درباره‌ی من می‌گوید. اما شاه‌راه دل‌بستگی‌هام «نوشتن» است.

همه‌ی علاقه‌هام که از آنها خواهم گفت به نوشتن می‌رسند. همه‌چیز قصه است. قصه، همه‌چیز است.

 

«آنکه خانه‌ای ندارند در نوشتن خانه می‌کند.» -تئودور آدورنو

من بی‌خانه و بی‌قصه بودم؛ در نوشتن خانه کردم. برای شعرهام قصه می‌خواستم. برای انیمیشن‌هام قصه می‌ساختم. برای زندگی‌م قصه می‌خواستم. برای مرگ‌م قصه می‌خواستم.

قصه می‌خواستم، قصه می‌خواهم. کی‌برد من را فرا می‌خواند. واژه‌ها من را فرا می‌خوانند. وبسایت تازه‌م من را…

 

پیش‌داستان نویسایی هم این‌چنین بوده است که:

نُه‌سالگی، از سر کنج‌کاوی و تلفظ شیرین «بوف»، قدم را درازیدم و از آخرین قفسه‌های کتابخانه‌ی دایی‌م «بوف کور» را کش رفتم. یکی‌دو شبه خواندم‌ش. دوباره خواندم‌ش. اما بار سوم و چهارم و… ماند برای سال‌های پس از آن.

صا-دق-هـ-دا-یت را می‌زمزمیدم و ویکی‌پدیا تنها تارنمایی بود که روی تبلت فرسوده‌ی زهواردررفته‌م بی‌دردسر باز می‌شد؛ جست‌وجوییدم. سرگرم نام‌ها بودم و کتابخانه را می‌گشتم و سرگرم نام‌ آدم‌ها و کتاب‌ها و پژوهش‌های هدایت بودم و کتابخانه را می‌گشتم و آهان: مسخ، فرانتس کافکا، ترجمه‌ی صادق هدایت.

همان هفته مسخ را هم خواندم. من بودم و دو کتاب هدایتی، یک روانْ‌داستان* هدایتی و یک ترجمه‌ی صادق‌ناک. همین دو کافی بود که در نوشتن خانه کنم. بکوشم چیزی همانند‌شان بنویسم. شبیه زخم‌های خوره‌گون و روح‌تراش یا صبح بیگانه‌ی گرگور زامزا.

[*روانْ‌داستان یا Psycho-Fiction: برابرنهادی‌ست که دکتر م. همایون‌کاتوزیان برای داستان‌های سورئالیستی صادق هدایت برگزیده است.]

پیش‌تر از آن اما، شیفته‌ی سینما شده بودم و پی فیلمنامه‌یی برای ساخت نخستین استاپ‌موشن‌م می‌گشتم. هیچ از نوشتن نمی‌دانستم و همه‌ی استوری‌بردهام خام و نیمه‌کاره می‌ماندند. آشفتگی تن‌آتن‌م را پر کرده بود. دوباره در همان تبلت زهواردررفته‌م گوگلیدم: «چطور قصه بنویسم؟»

یکی از همان نخستین نتیجه‌ها را گشودم و قصه‌ی نوشتن من آغازید. البته که در همین هنگامه هوس نوشتن چیزی دست‌کم ذره‌یی مانند بوف کور را داشتم و این عطش یادگیری نویسندگی را دو چندان می‌کرد.

اما نوشتن چطور کار شد و جبر کار چطور جبر دلکَش نوشتن؟

 

یادگیری پرهزینه

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.» -آغاز کتاب بوف کور، صادق هدایت

دان -من کم‌سن سودازده- بایستی طوری خرج کلاس‌های نوشتن‌ش را درمی‌آورد. البته که مهرانگیز -فخر زمانی گل‌کم، مادرکم- همیشه پشتیبان‌م بوده و هست. اما شیرینی استقلال به‌ سوی کار خوره‌گون روح‌تراش روانه‌م می‌کرد.

پس از یک‌سال و چندی شرکت در کلاس‌های مدرسه نویسندگی، کامیاب دیدار استاد کلانتری و روابط عمومی‌ش شدم. در چند ماه آینده‌ش، با رفت‌وآمد در کلاس‌های حضوری و بیشتر گفتن از قصه‌ی تلخ خانوادگی‌م (که هنوز هیچ‌جای این وبلاگ ننوشتم‌ش!) با گروه‌ مدرسه صمیمی‌تر شدم و دیدارکی در دفترشان شکل گرفت. قرار شد در کنار کلاس‌هایی که می‌روم و یادگیری نوشتن، اتودهایی برای ری‌دیزاین [بازطراحی] سایت‌شان بزنم. خوشحال بودم. خوشحال‌تر از همیشه؛ که این‌چنین تندوتیز به شاه‌راه اصلی زندگی‌م افتاده‌م.

در سه سال پس از آن، ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴، بسیاری تجربه‌ها و پروژه‌های پیروزمندانه و شکست‌خورده با این گروه داشتم. از طراحی و پشتیبانی سایت اصلی و سایت‌های زیرمجموعه که ویژه‌ی هر ایده یا دوره بودند، تا کسب‌وکارهای خردی که در کنار هم راه‌اندازی کردیم: فروشگاه اینستاگرامی و کتابفروشی و… (به امید موفقیت‌شان.) (در حاشیه: طرح کنونی سایت‌شان از کارهای من نیست.)

 

کشتی‌شکستگانیم، ای باد شرطه برخیز

«باشد که باز بینم دیدار آشنا را، باشد که باز بینم دیدار آشنا را، باشد که…» -حافظ، غزل شماره‌ی ۵

در آن چند سال، افزون‌بر روابط کاری، بهترین دوستی‌هام را ساختم. چه دوست‌هایی که هنوز این یادداشت را ننوشته از هم گسیختند و جاده‌های زندگی‌مان از هم جدا شد، چه نیلی و ماهان، که عزیزترین‌هام هستند و امید که این صفحه را بخوانند.

از دل همین دوستی‌ها، ایده‌ی «کافکو» هم زاییده شد. رستم‌زاد نبود اما در دوران تاریکی دانه‌ش در ذهنم کاشته شد و جوانه زد. تاریک‌ترین سال‌هام؛ نه من خندان بودم و نه خیابان. ژینا رفت، و هزاران روح پاک دیگر پیرو و هم‌ره او شدند. من نیز خندان نبودم، منِ به گفته‌ی عزیزان‌م «دائم‌البخند». لبخندِ پایا دیری نپایید که غم پایا شد. هم در زندگی کاری و حرفه‌ای‌م، هم اقتصادم، هم ارتباط عاطفی بی‌جان‌م و هم…

البته یکی از دوست‌داشتنی‌ترین عکس‌هام از آن برهه است. (بلی، پیش‌داوری نکنید؛ پیداست که در عکس‌ها لب‌خند می‌زدم. پیش از این لبخند دل را می‌گفتم!)

 

این عکس را ماهان گرفته است. واقعن دست مریزاد، چه عکاس پرمایه‌يی. به خط‌های نامرئی اما پرتأثیر روزنامه‌های دیوارکوب بنگرید که در امتداد چشم‌های محزون‌م بالا می‌روند. هم‌راستایان. هم‌راستایی را تازه ۲ سال پس از ثبت این عکس در دوره‌ی کمپگرافیک فزونی آموختم. اما بعد از آن بیشتر دوستآر عکس‌م شدم. هاها.

(در حاشیه: کار عجیب اینکه دو پیراهن روی‌هم پوشیده‌م. و اینکه هوا گرم بود. داغ تیشتر و اَمرداد نبود، اما گردش زمین در نزدیک‌ترین کرانه‌ش به تابستان بود و گرم‌ترین. من اما سردم بود. روح یخ‌زده‌یی مثل خوره‌ی سایه‌ی بوف کور روی تن‌م چمباتمه زده بود. هر گاه با دو پیراهن {دو یقه!} من را دیدید یعنی غم‌گین‌ترم. کاش هیچ‌گاه نبینید!)

 

عشق

رویا

تنهای تنها در اتاقی کوچک زندگی می‌کنم

و روزنامه می‌خوانم

و به‌تنهایی در تاریکی می‌خوابم

و خواب جمعیت می‌بینم.

-چارلز بوکوفسکی، از کتاب «برای من غمگین نشوید»

این شعر نبود. شعر دیگری بود. شعری درباره‌ی چارلز و پسرکی که سوار قطارند و از شیشه به اقیانوس می‌نگرند و در آخر پسرک جمله‌یی کودکانه-فیلسوفانه می‌گوید.

آن شعر را نیافتم. اشکالی ندارد و هیچ مهم نیست که نخستین شعر خوانده‌شده چه بوده است… اما آن نخستین شعری بود که خواندم. البته پیش از آن کودکی‌م به انیمیشن‌های موزیکال و «حسنی توی ده شلمرود» گذشته بود. چندی بعد، پس از بوف‌ کور و مسخ، سپیده‌دمِ زمستان‌ها که بخشی از راه مدرسه را با مادرم می‌گامیدیم، همیشه از کتابچه‌ی کوچک‌ش شعر زمستان اخوان‌ثالث را برام می‌خواند.

 

سلام‌ات را نمی‌خواهند پاسخ گفت

سرها در در گریبان است…

…مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چیرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آی…

 

اما پسرک اقیانوس‌ستیز بوکوفسکی نخستین شعری بود که خودم برای خودم خواندم.

به تنهایی در تاریکی می‌خوابم و خواب جمعیت نمی‌بینم. به تنهایی در تاریکی می‌خوابم و خواب‌های دوتایی می‌بینم. در آغاز بهتر بود نام این پاره را «شعر» بگذارم. نوشتنی که از بوف کور به شعرباره‌گی و شعرزی‌بودگی رسید. اما کمی بعد، فهمیدم «عشق» شایسته‌تر است، یا هر برابرنهاد و هم‌آوایی شبیه آن. (مهر، مهربانی، شیفتگی، شیدایی، دل‌دادگی و… را واژه‌دان پیشنهاد داد.)

شعر برای من دوتایی‌ست. دوتایی‌های شاد. دوتایی‌های غم‌گین. دوتایی‌های کام‌روا. دوتایی‌های ناکام. دوتایی‌هایِ؛

 

نمی‌شود کاری کرد

جایی میان قلب هست

که هرگز پر نمی‌شود

یک فضای خالی

و حتی در بهترین لحظه‌ها

و عالی‌ترین زمان‌ها

می‌دانیم که هست

بیشتر از همیشه

می‌دانیم که هست

جایی میان قلب هست

که هرگز پر نمی‌شود

و ما

در همان فضا

انتظار می‌کشیم و

انتظار می‌کشیم.

-چارلز بوکوفسکی، از کتاب «برای من غمگین نشوید»

 

انتظار می‌کشیدم. روزها با شعر می‌زیستم و انتظار می‌کشیدم و دیگر خواب دوتایی ندیدم. زندگی دوتایی دیدم. شعر من می‌خواست دوتایی باشد. شعر من دوتایی شد. از شعر و عشق هر چه بگویم کم گفته‌م…

 

شعرباره‌گی

از پسرک اقیانوس‌ستیز بوکوفسکی و استادی اخوان در «زمستان» که بگذریم می‌رسیم به شعرهای دلکش من. شعرهایی که هر بار می‌خوانم‌شان شب‌زدگی‌م را می‌شویند.

من پسوندباره‌م. هر پسوندی ببینم توی جیب‌هام پر می‌کنم تا شاید در یادداشتی شعری چیزی به کار بگیرم‌ش. «باره» هم پسوندی بود که در این جست‌وجوهام یام‌یام به جیب‌م ریختم و بعدها به شعر چسباندم‌ش. شعر شبیه کشک‌مخروطی، سنجد، بادام‌هندی، تخم‌کدو و… است. چیزهایی که دوست دارم همیشه در جیب‌ها بریزم و داشته باشم.

شعرباره‌گی من اما، هنوز کودک نوپایی‌ست که تاتی‌تاتی می‌گامد و باید شعرها بخواند تا این پاره‌ی نوشته را پیش براند. اما در ۴ سال گذشته پیوسته شعر خوانده‌م و توی کتاب‌خانه‌ی کوچک‌م که هنوز هزارجلدی هم نشده، ۴۰۰ دفتر شعر چیده‌م. همه را خوانده‌م. برخی را دو-سه‌بار. برخی را تیزوریزبینانه، برخی را کولی‌وار و بازی‌گوشانه.

شیداسر این شعرهام: آقا توکا، ری‌را، ترا من چشم در راهم، ماخ اولا، غراب و… از نیما. پاندورا از نصرت رحمانی. زمستان از اخوان‌ثالث و…

شیدادل این دفترشعرهام: مجموعه اشعار، ارزش احساسات و حرف‌های همسایه‌ی از نیما. همه‌ی کتاب‌های نصرت رحمانی. قرمزتر از سفید کیومرث منشی‌زاده و…
(نوشتن فهرست و جزئیات همه‌شان بماند برای یادداشتی دیگر.)

 

کافکو؛ کافکای کاموزده

هر دو اما ناشاعر!

L’ amour demande un peu d’ auenir…

«عشق کمی به‌آینده نیاز دارد.» -آلبر کامو

از دوستی‌ و شعر گفتم تا به کافکو برسم. این نام در حین چت با یکی از دوستان‌ قدیمی‌م شکل گرفت. کلمه‌بازی می‌کردیم؛ برای نام رسانه و ایده‌ی تازه‌م. اسم یک خروار آدم‌های دوست‌داشتنی‌مان را روی کاغذ نوشتیم تا شاید آوای نام‌شان طنین‌افکن واژه‌یی تازه شود. کافکو زاده شد.

کافکا و کامو هر دو ناشاعرند. یکی بیشتر استاد نوولآ (به‌ویژه مسخ، از موردعلاقه‌ترین‌های من) و دیگری فیلسوف مدرن. یکی یادآور ساعت‌ها کار توان‌فرسا در اداره‌ی بیمه و سپس تمام‌ شب را کوشش قصه نوشتن. و دیگری تداعی‌گر یابنده‌ی معنای زندگی در فرو بردن انگشت‌ها بین شن‌ریزه‌های کرانه‌های الجزایر. من اما هر دو را شاعرهای دنیای خودشان می‌بینم.

هر دو -بی‌پیوند و ناهمگون باهم- «کافکو» را ساختند. بیشتر حرف‌ها از اسم کافکا برداشته شد و شیرین‌بیانی مصوت بامزه‌ی «اُ» در آخر «کامو» چسبید به انتهای «کافکو». (شما را نمی‌دانم اما من هر کجا بتوانم از واژه‌ی «اردک» بهره می‌برم و به‌تندی یاد اردک تک‌تک، تک‌تک اردک… میفتم، از بس که اُ خوش‌آوا به همه‌چیز می‌آید!)

هر کجا تا لبه‌ی مرگ رفتم شعر نجاتم داده، هر کجا تا لبه‌ی مرگ رفتند شعر نجات‌شان داده. خودم و دوستان‌م را می‌گویم. شعر، دستی‌ست که دست‌تان را محکم می‌فشرد و شما را از پرت‌گاه دور می‌کند. شعر عشق است و کاموی عزیز گفته است که «عشق کمی به‌آینده نیاز دارد». کافکو، آینده است.

می‌دانم که این جمله‌ی کامو از متنی و کتابی استخراج شده و بی‌توجه به مفهوم و آن کتاب می‌توان از آن بهره برد (یا حتا سوءاستفاده کرد)، بله می‌دانم. اما حتا اگر جمله‌‌ی کامو نبود و اصلن دنیا هم بی‌جمله بود، دوباره درباره‌ی شعر و کافکو این را می‌نوشتم: عشق و آینده.

پیش‌داستان کافکو از این قرار است که:

روزهای آغازین ۱۴۰۲ که پریشان و بی‌حال از سایت‌های شخصی پیشین‌م بودم، به خیال راه‌اندازی سایت و رسانه‌یی تازه افتادم. رسانه‌یی که برای من نیست، برای ماست. در جمعی ۲-۳ نفره، ایده‌ی مجله و سایت شعر را مطرح کردم. پذیرا شدند و خوش‌شان آمد. اما این دوستی‌ها دیری نپایید و جاده‌ی زندگی‌هامان از هم گسیختند و دوباره تنها ماندم.

فعالیت ناچیز کافکو نیز -تا به امروزـ در تنگنای دست‌ها و ذهن کم‌توان و تنهای من بوده است. اما کافکو توانست در اینستاگرام پل‌های ارتباطی خوبی با شاعران مدرن بسازد و با شاعرانی همچون احسان مهتدی، سجاد گودرزی، مجید عطاری و… پست‌های مشترک شعری گذاشتیم. نافرجام؛ همگی گره خوردند به تنهایی و خستگی مزمن این کار روی آن کار و این ایده روی آن ایده و در واقع، ناهمسانی و کم‌ترازی وقت و انرژی‌م در برابر ایده‌هام.

اما نیمه‌ی دوم ۱۴۰۴ با آغاز یک دوستی صمیمی تازه فعالیت کافکو جانی تازه گرفت. من و نیلی امیری، چند ماهی به‌طور پیوسته و روزانه، یادداشت‌های شعرناک و آموزش‌های شعری روی کانال تلگرام کافکو منتشر کردیم. هیزم تازه‌یی بود به خاکستر آتش‌های پیشین.

بعد از این هم برنامه‌ها و پروژه‌ها خواهیم داشت. برای عشق و آینده‌ی مورد نیازش شکیباییم. چون ما شعریم و زنده‌ییم.

 

شعرکاره‌گی

«کسی که چرایی زندگی را دریافته است، با هر چگونه‌ای خواهد ساخت.» -فریدریش نیچه

عشق‌م به شعر، در شعرباره‌گی و کافکو پایان نمی‌پذیرد. می‌کوشم شعرکاره باشم. شعر بخوانم، شعر بچین‌م، از شعرچینی‌ها و چیده‌ها برایتان بگویم، شعرانجمن بسازیم، شعرپژوهی کنیم، شوریده‌شعرحال شویم، از شعر بگریزیم و دوباره، با همه‌ی ثروت‌مان بخریم‌ش و شعربرگشته شویم.

چند دوست هم‌عشق و هم‌شعر این یادداشت را می‌خوانند؟ چرا همه باهم هم‌شعراگرا نباشیم؟

در آینده‌ می‌شویم. زندگی‌مان شعر باد! شعرانگیختگی‌مان زندگی باد!

 

نخستین دفتر شعرم: کشتن و کاشتن درخت سرمه‌یی

دریغ‌آمیز بود اگر درباره‌ی دست‌آورد شعر‌کاره‌گی‌م، یعنی یکی از پروژه‌های پرکوشش و اساسی‌م در اینجا چیزی نمی‌گفتم: «نوشتن دفتر شعر».

بله، من در طی ۲ سال نخستین دفتر شعرم را نوشتم {هورآااا!} البته شعر آخرش را هیچ‌گاه ننوشتم. ایده‌ش را داشتم و قرار بود بر اساس زمزمه‌ی دسته‌ی مست گزمه‌ها از یگانه‌کتاب افسون‌گرم «بوف کور» باشد؛ همان آواز «بیا بریم تا مِی خوریم، شراب ملک ری خوریم…». زود می‌شد نوشت و کامل‌ش کرد اما هیچ میلی به نوشتن‌ش نبود.

این دفترم شامل ۳۵ شعری می‌شد که بیشتر از تمرین‌های اولیه‌ی پارسال و پیرارسال‌ش چکش‌کاری‌شان کرده بودم و برخی‌شان را برای استادهام خوانده بودم. حتا در برهه‌یی به خیال چاپ کتاب -با هزینه‌ی شخصی- افتادم اما زود پشیمان شدم. نه به خاطر دردسرهای چاپ یا هزینه‌‌ش. که حتا سرمایه‌گذار هم یافتم و همه‌ی دوست و آشنایان خبردار به استقبال نشسته بودند. پشیمانیدم از برای غافل‌گیری تازه‌ی زندگی!

ماجرا از این قرار بود که این ۳۵ شعر در ۵ فصل بهار، تابستان، پاییز، زمستان و دوباره بهار می‌گذشتند. در هر فصل ۷ شعر جا می‌گرفت. این فصل‌ها ورق‌هایی از زندگی دان (من) را نشان می‌دادند که در گیرودار یک عشق خیالی است. کسی را دوست دارد و او دوست‌ش ندارد و دان از دور می‌پایدش و برایش شعر می‌نویسد، در پنج پاره: ۱- بهار سبز و دوست‌داشتنی، ۲- تابستان گرم و خوردنی به‌سان بستنی، ۳- پاییز سرد و خطرناک، ۴- زمستان فسرده و سوزناک، و ۵- دوباره بهار سبز و دوست‌داشتنی. اما این بهار دومی از برای لمس دوباره‌ی عشق و همان احساسات پارسال‌ش دوست‌داشتنی نبود، نه، بلکه می‌خواست شبیه این جمله‌ی کامو باشد که: «هیچ کاری بیهوده‌تر از جان باختن در راه عشق نیست، چرا که باید زندگی کرد.»

قرار بود درخت خیالی سرمه‌یی‌ که در بهار اول می‌کارم در گردش سال بخشکد و بمیرد و در بهار دوم دانه‌های درخت سرمه‌یی تازه‌یی را بکارم. اما هدیه‌ی زندگی این بود که در بهار دوم، من راستکی‌راستکی عاشق شدم. البته از اواخر زمستان پارسال‌ش چشم‌توچشم شده بودیم و چیزی خاکستر آتش سرد قلب‌م را نشانه می‌رفت، اما به دل‌بستگی و شهوت چاپ دفترم خودم را می‌فریباندم که «نه نه نه، این یکی هم مثل همون قبلی‌ـه.» و دو-سه ماهی گذشت و اشتباه می‌کردم. هیچ شبیه قبلی نبود.

اشکالی نداشت و ندارد. من چیزی بیشترترتر به دست آوردم. آن شعرهای کهنه را صرفن به عنوان یادگار تمرینی به مرور در بخش «شعرها» در وبسایت‌م منتشر می‌کنم. می‌شود هزارویک دفتر بهتر نوشت و اتفاقن حالا سوژه و رابطه‌ی بهتری برای پرداختن دارم، به مثابه‌ی زن اثیری و تکه‌ی موردعلاقه‌م از بوف کور:

(عکس صفحه‌ی نگفتن اسم زن و صفحه‌ی تشبیه‌ش به فرشته.)

 

شعرکلاسی

آنچه از سعدی [گل‌بیانی‌شان] آموختم

این پاره را بعدن می‌نویسم. این یادداشت پیوسته به‌روزرسانی می‌شود.

 

طراحی

«می‌نویسم تا به زندگی خودم طرحی بخشیده باشم. تا یک نفر دیگر را جای خودم طراحی کنم. چهره‌ی دیگری را زیر چهره‌ی خود، ترسیم کنم.» -آلبا د سس‌پدس
طراحی. واژه‌ی بزرگی‌ست. جهان، چیز به چیز، ریز به ریز، طراح می‌خواهد. {از قوطی‌های کبریت تا داوود میکل آنژ!}

منِ آمیخته با نوشتن اما، فارغ از خیال بوف کوریدن [نگاشتن چیزی به‌تقلید از آن] بیشترتر طراحم.

به خیال فیلمنامه‌نویسی افتادم. قصه‌یی که تصویر باشد و انیمیشن بشود. اما این راه، راه‌بندان چالش‌برانگیزی داشت و دارد. سنگ‌های ریز و درشتی که سراسر جاده را پر کرده‌ند و ماشین من هم اسقاطی! همیشه نه وقت‌ش بوده، نه هزینه‌ی مالی‌ش، نه ذهن آسوده‌ش؛ که به خرده‌تصویرها و ایده‌ها نظمی ببخشد و بیآرایدشان به فرم «فیلم‌نامه».

اما همچنان، ناشیانه راپیدی پس از دیگری بین انگشت‌هام می‌گیرم و تصویر می‌کشم. از جانورهای شگفت‌‌آور، ناهنجار، اجق‌وجق و شوریده. می‌خیالم تیم برتون‌م: مشغول کار در استودیوهایی خواهم شد و چند سال دیگر تهیه‌کنندگان و گروه خودم را می‌یابم و طرح‌های خودم را می‌سازم.

وینسنت «۱۹۸۲»، «ادوارد دست‌قیچی ۱۹۹۰» و «کابوس قبل از کریسمس ۱۹۹۵» و همه‌ی کارهای دیگر طراح محبوب‌م برتون همین‌طور ساخته و پرداخته شده‌ند. چرا که نه؟

از کتاب «برتون به روایت برتون»:

«برتون سال ۱۹۸۲، پس از تکمیل فیلم کوتاه وینسنت، بر روی پروژه‌ی دیگری مشغول کار شده بود. این پروژه کابوس قبل از کریسمس نام داشت و قرار بود مبتنی بر شعری که توسط برتون با الهام‌گیری از «شب قبل از کریسمس» ِ کلمنت کلارک سروده شده بود، ساخته شود. کابوس قبل از کریسمس داستان تلاش مذبوحانه‌ی جک اسکلینگتون، سلطان کدوحلوایی «شهر هالووین» است که در جنگل تصادفاً به دری برخورد می‌کند که راه ورود به «شهر کریسمس» است. جک از آنچه که در این شهر دیده به حدی تحت تأثیر قرار می‌گیرد که به خانه‌اش برمی‌گردد تا به هر شکلی که شده شهر کریسمس را تحت کنترل خویش درآورد.

برتون: تمایل اولیه‌م برای ساختن این فیلم، عشقی بود که به سریال تلویزیونی «دکتر سئوس» و به‌ویژه برنامه‌های تلویزیونی مخصوص تعطیلات کریسمس داشتم؛ برنامه‌ها و سریال‌هایی مثل گرینچ چگونه کریسمس را دزدید و رودولف، گوزن دماغ قرمز. این برنامه‌های تلویزیونی ویژه‌ی تعطیلات، دارای تعداد زیادی انیمیشن‌های ناشیانه‌ی استاپ‌موشن بودند و همه‌ساله بدون استثناء عرضه می‌شدند. این فیلم‌ها و برنامه‌ها از آغاز دوران کودکی تأثیرگذاری‌شان را روی من آغاز کردند. با این تصویرها بزرگ شدم و حس واقعی‌یی درباره‌شان داشتم و فکر کنم به شکلی غیرمستقیم همیشه می‌خواستم چیزی شبیه آنها بسازم.»

(ترجمه‌ی بیژن اشتری، نشر الست‌فردا)

این‌همه گفتم و هنوز از دیگر کارگردان محبوبم «دیوید لینچ» نگفته‌م.

تخیل ناب سینما برایم تهی و بی‌معنا شده بود که به نام لینچ برخوردم. هنرمندی که در زمینه‌هایی حتا از برتون هم الهام‌بخش‌تر شد و هنر شگفت‌انگیز دل‌نشین‌ش هر روز بیش از دیروز مورمورم می‌کرد؛

از آثار سینمایی «مخمل آبی ۱۹۸۶»، «شاه‌راه گمشده ۱۹۹۷» و «جاده‌ی مالهالند ۲۰۰۱» گرفته تا یگانه سریال شاه‌کارش «تویین پیکس ۱۹۹۰» و کتاب‌ش «صید ماهی بزرگ» که هیچ بی‌راه نیست اگر بگویم می‌خواهم ۱۰۰ بار دیگر بخوانم‌ش.

دوباره از کودکی‌م آغازید؛ ابتدا شگفت‌اثر «کله‌پاک‌کن ۱۹۷۷» را دیدم و بعد، قصه‌ی محزون «مرد فیل‌نما ۱۹۸۰». {هر دو را شانسی دیدم و از شانس پربار آن سال‌هام واقعن ممنونم!}

اما نمی‌دانم چرا شناخت و کنجکاویدن درباره‌ی لینچ ادامه نیافت، تا همین ۲-۳ سال پیش که در خانه‌ی دوست عزیزی دورهم نشستیم و «شاه‌راه گمشده ۱۹۹۷» را دیدیم.

بیشتر از خود فیلم اما آن‌قدر تحت‌تأثیر موسیقی فیلم و به ویژه قطعه‌یI’m Deranged قرار گرفتم که تا چند روز بعد -خوره‌وار و پی‌آپی- می‌شنیدم‌ش. (می‌شود به فهرست دل‌بستگی‌هام بخش موسیقی را هم بیفزایم؟)

فیلم پشت فیلم دیدم و لینچ را بیشتر شناختم و چند ماهی کتاب‌ش خوراک روزانه‌م بود. {چه شد؟ کجا رفت؟ آب برد یا لولو خورد؟ نمی‌دانم. لطفن به من یک «صید ماهی بزرگ» برسانید!}

حالا به تقلید از برتون و لینچ و هر اثر دیوانه‌وار دیگری طرح و اتود می‌زنم و زیر لب می‌خوانم: شاید که آینده از آن ما…

این طراحی‌های راستکی من؟

این طراحی‌های راستکی من؟

این طراحی‌های راستکی من آیا؟

درباره‌ی همه‌ی فیلم‌های این دو هنرمند و دیگر آثار این‌چنینی می‌نگارم و بسیار خواهم نگاشت. برای دیدن تمامی آنها به دسته‌بندی سینما سر بزنید.

 

استاپ‌موشن

«اگر همه خانه‌هایشان را سبز رنگ کردند تو خانه‌ات را قرمز کن!» -خوان پابلو زاراملا (کارگردان و انیماتور)

همه‌‌ی آنچه دارم افسون کودکی‌ست و بعد، اجی‌مجی؛ روزی به کتابی برمی‌خوردم که آن افسون را می‌شکافت و روشن‌‌گری می‌کرد. هم درباره‌ی نوشتن، هم شعر و هم…

آشنایی با استاپ‌موشن هم چنین بود. این‌بار اما ندرازیدم به قفسه‌های بالای کتابخانه‌یی. بلکه کف زمین نشستم. قفسه‌های سینمایی کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری پایین‌ترین‌ قفسه‌ها بودند و خاک می‌خوردند. همه‌ی پسربچه‌های ۱۲-۱۳ ساله پی کمیک‌ها و داستان‌های اکشن می‌گشتند. {بزن‌بزن، بهادری، سوپرمنی!}

من اما کف‌نشین شدم و با جادوی استاپ‌موشن آشناییدم. همیشه می‌دانستم {ارشمیدس‌وار می‌دانستم!} می‌دانستم «وینست ۱۹۸۲» و «کابوس قبل از کریسمس ۱۹۹۳» و «عروس مرده ۲۰۰۵» یا از طرفی دیگر، آثار استودیو آردمن «والاس و گرومیت ۲۰۰۵» و «شاون دِ شیپ (بره‌ی ناقلا) ۲۰۰۷» و… کامپیوتری نیستند. هیچ نمی‌خورد 3D و مجازی باشند. این‌ها عروسک‌های خمیری‌یی هستند که فریم‌ به فریم تکان می‌خورند و عکاسی می‌شوند. پیوستگی تصاویر جادویی‌شان می‌کند. فیلم‌شان می‌کند!

در کف‌نشینی کتاب‌های عبدالله علیمراد -پیشکسوت استاپ‌موشن ایران- را یافتم. «چگونه فیلم عروسکی بسازیم؟» و «روش‌های ساده‌ی متحرک‌سازی» و «دنیای عروسک‌ها» که همه نوشته‌ی علیمراد بودند.

یادم می‌آید به هزار سختی هر سه را امانت دادند. {قانون بود که هر بار فقط دو کتاب!}

حالا کمابیش هیچ نمی‌شود برای ساختن استاپ‌موشن کرد. حتا ساده‌ترین تکنیک‌ها و تمرین‌ها. اما هر از چند گاهی -صبحانه و شامانه- که هوس‌م فراوانی می‌کند و فوران، استوری‌برد می‌کشم. ایده‌های احتمالی. شخصیت‌های احتمالی. زندگی احتمالی. (و دوباره می‌زمزمم: شاید که آینده از آن ما…)

 

طراحی سایت

«کسی به‌دنبال بهترین راه‌حل نیست، هر راه‌حلی که مسئله را حل کند کافی است.» -استیو کروگ

شیفتگی به رنگ و تصویر به‌تندی به دنیای گرافیک و وب کشیده شد. کتاب «از من نخواه که فکر کنم!» از استیو کروگ را خواندم و خواندم و جویدم که ذهن آشفته‌ی بی‌انیمیشن‌م را با طراحی دیگری سرگرم کنم.

طراحی سایت -پیش از آن‌که بیشتر به خوبی‌ها و بدی‌هاش بیندیشم- حرفه‌ی اصلی من شد. واژه‌ی Breadcrumb (ردّ نان یا ردّ خانه) به دهانم شور و نمکی بود. حالا هم این‌چنین است. هر بار می‌گویم‌ش انگار دارم درباره‌ی دوست‌داشتنی‌های دیگرم -نوشتن و شعر و انیمیشن- حرف می‌زنم. معنای خاصی ندارد. به همان آدرس راهنمای صفحه می‌گویند رد نان، مثلن: وبسایت دانیال مرادی » خانه » صفحه‌ی درباره‌ی من.

همان‌طور که راه و رگ‌های قلب با شعر، نوشتن و خیال انیمیشن‌سازی می‌آساییدند، ذهن‌م نیز با راه و رگ طراحی سایت و وب‌بازی آسوده شد.
در ۴ سال گذشته، صدها سایت کوچک و بزرگ طراحی کرده‌م. با اندک دانشی که خُردخُرد جمع می‌شد و بسیاری چیزها را در همان لحظه‌ی طراحی می‌آموختم. (یوتیوب و اینترنت مرهم و یار من‌ند!)

پیش‌داستانی ندارم. خاطره‌ی آن‌چنان بامزه‌یی از آن ندارم. دست‌هام به گفتن از آن نمی‌کی‌بردند. تنها کافی‌ست پس از خواندن این صفحه، نگاهی به صفحه‌ی «پروژه‌ها» بیندازید.

 

کمپگرافیک

آنچه از فرهاد [فزونی‌شان] آموختم.

این پاره را بعدن می‌نویسم. این یادداشت پیوسته به‌روزرسانی می‌شود.

 

اتوپرتره

تصویر پسامرگ یک نویسنده

می‌خواهم از کتاب «اتوپرتره» ادوارد لِوِ بگویم و به تقلید از آن‌ چیزهایی درباره‌ی خودم بنویسم.

جمله‌ی آغازین کتاب:

«در جوانی فکر می‌کردم «زندگی: راهنمای کاربر» چطور زندگی کردن را یادم خواهد داد و «خودکشی: راهنمای کاربر» مردن را…»

پیش از آن‌که بدانم گوگل شمارش‌گر تاریخی دارد همیشه روی کاغذ قاتی می‌کردم فاصله‌ی سنی‌ و تقویمی‌م با هر رویدادی چقدر است. من ۵ ماهه بودم که ادوارد لو (نویسنده و عکاس فرانسوی) خودش را کشت. ۱۰ روز پیش‌تر مرگ‌نامه‌ش را به دقت لیسیده، تمبرزده و انداخت بود توی صندوق پستی ناشر. {شایدم ایمیل کرده بود}. به هر حال، ده روز بعد من بودم و ادوارد نبود.

بخشی از کتاب:

«زندگی‌نگاره نمی‌نویسم. رمان نمی‌نویسم. داستان کوتاه نمی‌نویسم. نمایشنامه نمی‌نویسم. شعر نمی‌نویسم. پلیسی نمی‌نویسم. علمی‌تخیلی نمی‌نویسم. خرده‌نویس‌ام. قصه‌ی چیزهایی که خوانده‌ام یا فیلم‌هایی که دیده‌ام را تعریف نمی‌کنم، احساس‌ها و ادراک‌ را توصیف می‌کنم، قضاوت می‌کنم.»
چند صفحه‌ی دیگر را ببینید و سپس، اتوپرتره‌ی من را بخوانید:

 

فتوکپی اتوپرتره: دان‌واره

امروز سوگوارم؛ پیاده‌روی با ادوارد ناشدنی‌ست. مربا دوست ندارم، ولی یک‌بار دیدار مرباخوری بدجوری کیف داد. اخبار نمی‌بینم. روبوسی نمی‌دانم؛ پدربزرگ‌م هنگام بوسیدن لپ‌هام هوا را می‌بوسد و احتمالن من هم شبیه او شده‌م. از سورپرایز متنفرم. از چیزهای یهویی متنفرم [جز ماچ‌های عاشقانه، چه ماچ‌گر باشم و چه ماچ‌شده.]

با هیچ آدم معروفی عکس ندارم. روی پرده‌ی نقره‌یی، بین مردها تنها «صابر ابر» را دوست دارم و بین زن‌ها «لیلا حاتمی»، البته اگر موهاش سرخ باشند، شبیه فیلم «جدایی ۱۳۸۹» یا «من ۱۳۹۴» یا شایدم سریال «نهنگ آبی ۱۳۹۷». از عکاسی خیابانی می‌ترسم. کتک‌کاری نمی‌کنم. مشت نمی‌زنم. ولی تا پیش از ۱۰-۱۱ سالگی هر روز توی کوچه بزن‌بزن داشتم. شعرهای چارلز بوکوفسکی را هنوز دوست دارم. کلاغ‌ها را دوست دارم. چشم‌های کلاغ‌ها جادویی‌ند. فارغ از کلاغ‌ها، گربه‌ها فرشته‌ند. گروهی از آدم‌ها را شعر می‌بینم و گروهی را نثر. در گروه آدم‌شعرها برخی کلاسیک‌ند و برخی مدرن.

از کشتن سوسک توی راه‌پله چندشم نمی‌شود، اما توی خانه چرا. پورن نمی‌بینم چون وقت نمی‌شود. قبلن سلیقه‌م پورن استودیویی بود، حالا پورن خانگی. یک‌بار چند زورگو لت‌وپارم کردند {آن هم دقیقن روبه‌روی درِ خانه‌مان}، من ولی زود به دوچرخه رکابیدم و از آنها پیشی گرفتم و سکوی شام غریبان‌شان را با چند لگد فرو پاشاندم [تلافی شد]. بیچاره‌ها دوباره فوری‌فوتی سکویی ساختند تا به غروب عاشورا برسند.

اصلن کنجکاو مزه‌ی سوشی نیستم. شکمویم، اما چاق‌نشدنی. بازوهام بدریخت لاغرند و هر چه می‌خورم چربی همه‌ی تن‌م را می‌پوشاند، جز بازوها. به گمانم بهمن فرسی می‌تواند ششمین قله‌ی شعر نو فارسی باشد، در کنار پنج قله‌ی دیگر (نیما، اخوان، شاملو، فروغ و سهراب). تئاتر رفتن را دوست دارم. سینما را تنهایی ترجیح می‌دهم و تئاتر را دوتایی. خیلی چیزها را دونفره می‌پسندم: گفت‌وگوی دونفره، گردش دونفره و کسب‌وکار و نوشتن و… (همیشه مُثَنّا. بیش از این جمعیت، مضطربم می‌کند.)

در خودم بوفی کور می‌بینم. یک‌بار خواب دیدم مادرم جلوی شادمهر راستین (فیلمنامه‌نویس) آبرویم را برد. صبحانه‌م یا باید مفصل باشد یا کلن نباشد. ناهار را سرپایی می‌پسندم. شیفته‌ی شام‌م. در کنار دوست‌های جیک‌توجیک و صمیمی‌م کمی بددهن می‌شوم. عکاس‌ها را دوست دارم. راننده‌تاکسی‌هایی که چهره‌شان شبیه شوهرعمه ناصر است را دوست دارم. کاش می‌شد یک‌بار با ادوارد لو موتورسواری می‌کردم. از آدم‌هایی که درباره‌ی دماغ شوخی می‌کنند خوشم نمی‌آید. این شعر سجاد گودرزی را دوست دارم:

 

آدم‌های بزرگ دماغ‌های بزرگی داشته‌اند

مثل مصدق

وودی آلن

من اگر بزرگ نشده‌ام

دماغم جلو رشدم را گرفته است

-از کتاب «جنبش تنباکو»

 

این گواهی می‌دهد من آدم بزرگی می‌شوم. چون دماغم دست‌کم ۶ برابر سجاد است. روی‌هم‌رفته ۴-۵ بار انگشت‌های گوناگون دست‌ها و پاهام از جا در رفته‌ند. یک‌بارش را شوهرعمه لطف کرد و جا انداخت، بارهای دیگر را حکیم‌باشی‌های سنتی و مخوف محله. گاهی می‌خیالم انیماتور ارشد شرکت لایکا شده‌م {آخ جون!}
سابقن ناخن‌هام را می‌جویدم، چند سالی‌ست دیگر نه. هر گاه به آدم‌ها می‌نگرم به دست‌ها و انگشت‌هاشان خیره می‌مانم، تا به چهره و بدن و رون و کون‌شان.

انگشت‌های باریک و کشیده را دوست دارم. بی‌‌آبرویم؛ با تقلید و نوشتن فتوکپی اتوپرتره بی‌آبروتر می‌شوم. شعرهای جواد مجابی را دوست ندارم. به آدم‌هایی که گربه دارند حسودی می‌کنم. به آدم‌هایی که ۲ گربه دارند بیشتر می‌حسدورزم. دائمن از خودم می‌پرسم «یعنی کِی می‌شود ۸ تا گربه‌ی نازنازی داشته باشم؟»

خاطره‌انگیزترین کاراکتر کارتونی برایم لوک خوش‌شانس است. در لاس زدن هم کمی بی‌دست‌وپام، مانند جالی (اسب لوک). یک ‌بار پلیس تفتیش‌م کرد. یک بار دیگر در خیابان، بازجویی‌م کردند. چند بار دیگر برای معافی سربازی سین‌جیم خواهم شد. دوست داشتم کسی برام شال‌گردن ببافند بی‌آنکه به او گفته باشم.

هشت سال است که پدرم را ندیده‌م {دلتنگ‌ش نشده‌م}. احتمالن اتوپرتره را ده بار دیگر بخوانم. احتمالن چند فتوکپی اتوپرتره‌ی دیگر بنویسم. یا در همین صفحه گسترش‌ش بدهم. تقدیم‌شان می‌کنم به ادوارد. بوس.

 

یادداشت‌های اتوپرتره‌یی من در صفحه‌ی: داگ‌توث | دندان نیش اتوپرتره‌های من

 

چند گزین‌گویه‌ی دیگر

فارغ از گزین‌گویه‌هایی که در سرآسر یادداشت استفاده کردم، این‌ها هم برایم دوست‌داشتنی و پرمعنایند:

«نمی‌توان نوشت اما باید نوشت؛ نمی‌توان ادامه داد اما باید ادامه داد.» -ساموئل بکت

«ترسناک‌ترین چیزی که در زندگی با آن روبه‌رو شده‌ام نوشتن است.» -ارنست همینگوی

«اگر یک نفر صد داستان بنویسد، حتماً نویسنده است؛ چون هیچ‌کس نمی‌تواند صد داستان ضعیف بنویسد.» -سامرست موام

 

منابع الهام‌بخش

-کتاب «صادق هدایت و مرگ نویسنده»، محمدعلی همایون‌کاتوزیان، نشر مرکز

-کتاب «از نوشتن»، فرانتس کافکا، گردآوری اریش هلا و یوآخیم بویگ، ترجمه‌ی ناصر غیاثی، نشر ثالث

-کتاب «بوف کور»، صادق هدایت، نشر هدایت

-کتاب «مسخ»، فرانتس کافکا، ترجمه‌ی صادق هدایت، نشر جامه‌دران

-شعر «زمستان»، مهدی اخوان‌ثالث

-کتاب «شاعری با یک پرنده‌ی آبی»، چارلز بوکوفسکی، ترجمه‌ی مجتبی ویسی، نشر ثالث

-کتاب «برای من غمگین نشوید»، چارلز بوکوفسکی، ترجمه‌ی سینا کمال‌آبادی، نشر کارگاه اتفاق

-کتاب «برتون به روایت برتون»، تیم برتون، ترجمه‌ی بیژن اشتری، نشر الست‌فردا

-کتاب‌های «چگونه فیلم عروسکی بسازیم؟» و «روش‌های ساده‌ی متحرک‌سازی» و «دنیای عروسک‌ها»، عبدالله علیمراد، نشر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

-مقاله‌های زیر ذره‌بین «عبدالله علیمراد» و «خوان پابلو زاراملا»، سایت ایستانما

-کتاب «از من نخواه که فکر کنم»، استیو کروگ، ترجمه‌ی شهره میرعمادی و حمیدرضا احمدی، نشر کتاب‌وارش

-کتاب «اتوپرتره»، ادوارد لو، ترجمه‌ی احسان لطفی، نشر حرفه‌هنرمند

فهرست نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 + 13 =