سنگی. سنگی و سنگیسنگی دوستت دارم.
سنگی چون میفِسانی تنم را. میفسانم تنت را؟
بادام دو مغز است که از خنجر الماس
ناداده لبش بوسه سراپای فسان را
-انوری، قصیدهی ۶
نمیخیالم فسانیده باشم تنت را. سنگم اما عشقفسان نیستم. شعرفسانم. در یکی از آخرین نامههات نوشته بودی «ایدهی عشق و شعر را دوست داری، نه من را…» {چنین چیزی. نباید اینجا میگفتمش؟} گفتم دیگر. نمیخیالم دردی روی درد باشد. سنگی روی سنگ. عشقی روی عشق. شعری روی شعر. نه، هیچکدامشان نیست. مرگ است؛ مرگی روی مرگ.
مرگی روی مرگ×سه هفته؛ از یادداشت پیشین، یعنی شعردریا، بیستویک روز گذشته است و این سه هفته تنها میکوشیدم خودم را جمعوجور کنم. هنوز هم همهی پارههام را از خاکوخل اتاق نیافتهم. کون لقم! چون در نهایت باید نوشت و بد نوشت. مثل حالا که بد مینویسم، اما مینویسم و اینجا میگذارمش.
سنگی. دوستت دارم سنگیسنگی و سنگی.
تو که میدانی من عاشق سنگهام. عکسشان را دیده بودی. {نگفته بودم چندتاشان را هم کادو گرفتهم؟} تو که میدانی با همهْ دیوانگیهام شعر و طراحی و انیمیشن را رها نخواهم کرد. اما قصهشعرسنگم این دیوانگیهای خردورزانه {!} را میشورد و کنار میزند:
ابتدای خیابان کارگر شمالی؛ پیرْسنگفروشِ جواهرشناس مینشست و پارچهیی کهنه روی زمین میانداخت و آمیتیستهاش را میچید و بادقت از ویژگیهای هر کدامشان میگفت.
ابتدای خیابان کارگر شمالی؛ منِ سنگیسنگی ایستاده بودم و بعد روی سنگهای پیرمرد دو زانو شدم و به آمیتیستها خیره ماندم و کنجکاوانه از ویژگیهای هر کدامشان میپرسیدم.
ابتدای خیابان کارگر شمالی؛ پیرمرد سنگیسنگی من بودم و انگار او هم من بود. آینهیی که خودم را نشان میداد و زیر لب زمزمیدم:
«لقش کون لقم این پیرمرد منم. سنگفروش میشوم. تهران و اینهمه پیادهرو. یکی از پیادهروها برای من و سنگهام. شعر و طراحی و انیمیشن را دور میریزم. سنگفرش هر خیابان که از طلا بود برای بابای ناکامم شد و سنگفرش هر پیادهرو که از من است برای خودم میشود. منْ من میشود.»
بادام دو مغزم را میشکافم که دیگر ایدهی عشق و شعر را دوست نداشته باشم و تو را… {میشود دوست داشته باشم؟}
ازاجِه؟
اهاجز؟
اجازه؟
گربه شو. سرگردان تهران شو. گلاویز سگان شو. ناچارْ شکمسیر دُنبَلان شو. شتابان شو. از سپیده تا شامگاه بدو؛ پریشانِ زمان شو. گیج روانگردان شو. خودت نباش و شیطان شو. شیطان شو اما بیا. بدو تمام تهران را بدو. پیادهرویی که پیرمنِ سنگفروش آمتیستهام را توشهپیچ میکنم و دارم میروم خانه را بیاب و دور پاهام بپیچ. سر نرم و پشمالوت را به شلوار و کفشم بکش. بگو نروم. بگو اجازه هست که دوستت داشته باشم. بگو…
سنگی. سنگی و سنگیسنگی دوستت دارم.
سنگی چون میفسانی تنم را. میفسانم تنت را؟
دوستت دارم سنگیسنگی و سنگی. سنگی.
میفسانم تنت را؟ تنم را میفسانی چون سنگی.
راستی فسان معنای دیگری هم دارد:
جهان سربهسر چون فسان است و بس
نماند بد و نیک بر هیچکس
-فردوسی
شاید همهی اینهایی که گفتم دربارهی تیزاندن شمشیر نبود. همه قصه بود. همه لالایی.
آینده در میبندد، جنون در میگشاید…