به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید
به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید
به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید

به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید
به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید

عدس‌شعرپلو | روزنوشت شاعری ۱۸ مرداد ۱۴۰۵

عدس‌شعرپلو | روزنوشت شاعری ۱۸ مرداد ۱۴۰۵

فهرست نوشته

چَشم چپ‌م بیرون می‌پرد از کاسه. غلتان‌تان‌تان روی «همه‌ی هراس من این است آن زن تنهایی که می‌شناسم روزی با مته‌ی برقی خودکشی کند در همه‌ی ساعات روز و شب از آپارتمانش صدای مته‌ی برقی می‌آید زمستان آغاز می‌شود.» تان‌تان‌غلتان چشم چپ‌م روی یادهای دفترهای کاهی احمدرضا احمدی. قطعه‌ی ۱۴ بود از دفتر پانزدهم از چشم‌ چپ‌م جاری خونِ سپید.
چَشم‌ چپ‌م. چَشم چپ‌م. چَشم چپ‌م.

 

یاد همه‌ی عدس‌پلوهایی که با شما خورده‌م بخیر. تو و تو و تو و او را می‌گویم. هر که را دوست می‌داشتم و می‌دارم یک عدس‌پلو مهمان‌ش کرده‌م؛
بَرگُزین. انتخاب پارک و چمن با تو. پارک هنرمندان را نمی‌پیشنهادم. چمن‌نشین نیست. ساعی؟ نُچ‌نُچ. لاله و گربه‌هاش. «گربه‌ها عدس‌پلو دوست دارند؟» تو پرسیدی یا من وُ چشم چپ‌م بیرون می‌پرد از کاسه. غلتان‌تان‌تان روی همه‌ی هراس من این است تو و تو و تو و او که می‌شناختم‌وشناسم بی‌چشیدن عدس‌پلوی دان روزی با مته‌ی برقی خودکشی کنند در همه‌ی ساعات روز و شب از آپارتمان‌هاشان صدای مته‌ی برقی می‌آید عدس‌پلو تمام می‌شود. {ببخشید احمدرضا جان…}

 

شعر و آشپزی. آشپزیِ شاعرانه. شاعرانگیِ آشپزی. شاعرانگی در همگانی‌ترین معنایش؛ یعنی همه‌چیز را به شعر چسباندن. مثلن عدس‌پلوی دانیال. مثلن عدس‌پلوی دانیال. مثلن مثلن. پی مثلن می‌گشتم و زیتون می‌ریختم توی کاسه. پی مثلن می‌گشتم و شب می‌ریختم توی کاسه. پی مثلن می‌گشتم و شعر می‌ریختم توی کاسه. «سِ‌سِ‌سِ…» {تق. بشکن و حواس‌ت جمع می‌شود.} «…زیتون دوست داری؟»

مته. مته روشن می‌کنم و مرکز زیتون‌ها سوراخ‌آخ‌آخ روی همه‌ی هراس من این است که او وَ هزار اوی دیگر که نمی‌شناسم‌ و خواهم‌نمی‌شناخت‌شان بی‌چشیدن عدس‌پلوی دان هر روز با مته‌ی برقی، هر روز با خرسوزن لحاف‌دوزی، هر روز با تیغ ژیلت آلمانی و هرازچندگاهی با طناب و چهارپایه خودکشی خواهند ‌کرد در همه‌ی ساعات روز و شب از آپارتمان‌هاشان صدای مرگ خواهد آمد شعر تمام خواهد ‌شد.

 

می‌بینم‌شان.
می‌استاکم‌شان.*
هر روز روز روز روز.
که یک‌وخت نَمیرند و من بی‌خبر باشم.
که یک‌وخت نَمیرند و من گناه‌ش را به پای خودم ننویسم.
که یک‌وخت یک‌وقت یک‌وخت یک‌وقت یک‌وخت یک‌وقت.

عاشقانه زیستن. عاشقانه عدس‌پلو پختن. عاشقانه کنار پلو زیتون خوردن. عاشقانه خود کشتن. نابخردانه دیگری را برای مرگ خود غم‌گین کردن. نابخردانه تان‌تان‌غلتان از کاسه بیرون می‌پرد چشم چپ‌م. جاری‌ری‌ری می‌شود خونِ سپید.

 

حاشیه:
{آیا هر کدام از ما نباید زودتر بمیریم تا مرگ خانواده و دوست‌هامان را نبینیم؟ یا دست‌کم پیش از مرگ‌شان نباید غذای ویژه‌ی شخصی‌مان را بچشند آیا؟}

*استاک کردن: زبانزد نسل زدی‌ها برای پاییدن و تعقیب وسواس‌گون آدم‌ها

فهرست نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *