پیرایشگر بیشعوری میخواند. پیرایشگر میگوید دفترچهی تمرینش را هم خریده است. {زردِعقدیترین کتاب بازار دفترچهی تمرین هم دارد؟} پیرایشگر میگوید از وختی این کتاب را خوانده زندگیش دگرگون شده است. پیرایشگر میپرسد من هم کتاب میخوانم آیا. بلی. که البته یکآن باهوشیدم و گفتم نـــــه. نهیی قاطع. نهیی کِشدار.
اما بلی. من هم کتاب میخوانم. دستکم این نیمتابستان گذشته را خوب خواندهم. هر روز یک دفتر شعر، هر روز. وَ جرعهجرعه سر کشیدن دوبارهی شب هول هرمز شهدادی و کمی هم مبادی سواد بصری. بلی. همینها را ابتدای تیر ریختم توی سبد خواندنیهام و گفتم من را بس. که شعر نفس بکشم و داستان بنوشم و به یک کتاب آموزشی نوک بزنم.
نچنچ. پیرایشگر گفت یا من؟ نمیدانم چرا شقیقههام فر شدهند. من گفتم طبیعتن. سشوار نمیکشی، چند بار بکشی مینمیچیند و مینمیشکند. او گفت طبیعتن. البته نه با این زبان. دارم هر روز بیشعرشعورتر میشوم. دارم هر روز دیوانهتر در نوشتنتنتن مینمیمیشوم. {زردِعقدیترین کتاب بازار جزوهی پیوستی برای شاعران ندارد؟} از پیراشگر نمیپرسم و نمیگویم از وختی که شعر میخوانم زندگیم دگرگون شده است. میپرسم تو هم کتاب میخوانی آیا. نه. که البته یکآن باهوشید و گفت بــلــی. بلهیی قاطع. بلهیی کِشدار.
اما نه. او کتاب نمیخواند. دستکم این نیمتابستان گذشته را خوب نخوانده است. هر روز یک تمرین از بیشعوری، هر روز. وَ جرعهجرعه استوری کردن دوبارهی همهی صفحههاش و کمی هم ساخت ریل با هشتگ #کتاب-بخوانیم. نه. همینها را ابتدای تیر ریخت توی نوت موبایلش و گفتش او را بس. که؟
اصلن به من چه. هر کسی هر چیزی دوست داشت بخواند. مهم این است که موهام را خوب میپیراید. چیچیقیچیچی حرفهای میپیراید و در کار خودش شاعر است.
در کار خود شاعر بودن.
در کار خود شاعر بودن.
در کار خود شاعر بودن.
حاشیه:
{چرا میتوانیم این یادداشت را یک روزنوشت شاعری بشماریم؟ چون در کار خود -یعنی نوشتن و پیرایش یادداشت- شاعر بودهم یا دستکم کوشیدم بباشم؟ نمیدانم. تو بگو در دیدگاهها.}
