باهوشی، اما هنوز نمیدانی
جعل میکنم کلمههام را به شیب لغزندهی خداحافظی
و میسوزانم لمسی از اندیشهم را
در بدرودگاه دیدارهات
مثلن میگویم:
{به سلامت برسی. رسیدی خبر بده.}
یا:
{خیلی خوش گذشتااا. بووووس.}
نمیشود
نروی؟ نرسی؟
یا گسیختن خوشی را بیشتر بدزدیم از شعرمان؟
باهوشی، اما هنوز نمیدانی
دروغ مینوازم دستهام را به قوس استخوانی کمرت
و میگدازم ردی از انگشتهام را
در خمیدهگاه خاطرههات
مثلن اریب میشود بوسهم روی گونهت
به سلام بیشعر اولمان
یا: {اوهوم، خیلی خوشحالم از آشناییت.}
نمیشود
برگردی؟ بمانی؟
یا گسیختن نگاه را بیشتر بدزدیم، از پلکزدنهامان؟
باهوشی، اما هنوز نمیدانی
نفرت میورزم باباهامان را به حافظ و سعدی و مولانا
و برکنار میشوم ادامهی شاعری را
در کنجگاه شاعرهایی که دوست داری
در کنار محمود، نِزار، غادة
فروغ، یدالله و نصرت، و یا حتا مجتبا¹
مثلن اعتراف میکنم:
فاک
فاک به چشمهاش که نور باریدند
فاک به حرفهام دربارهی ورتیگوی عشقم
باهوشی؟
این شعر پانزدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: