شب دستهاش خونی
خارج میشود از ۸، میدَوَد به ۳
پَرسان است در خروجیها
چاقویی با دستهی بنفش، زیرِ زبالهدانی بنفش
دستاش خونی، چاقویی خونی
پنهان میکند به شکاف
شـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـکافی در دیوار راهروی ۲
پَرسان است در متروی تئاترشهر
شب بنفش / گودیِ چشماش خونی /
زنها و مردها زُل زدهند به سبیل نامنظمش
شقیقهی چپش بریده به ژیلت
و رودههات ملتهب از تاریکگاه ذهنم
و معدهم پیچیده به کدام رنگ؟ همان بنفش؟
همان بنفش؟ همان بنفش؟
به ۲۰۶یی سفید ایستاده کنار پل
میزند بوق ممتدی به شکاف راهروی ۵.
{آااا، ۵ که شکافی نداشت، راهرو ۲، ۲، ۲.}
که میگاید میگاید میگاید
خندهت را در سپیدهگاه
بنفش، هنوز نرسیدیم به طلوع
دستهاش خونی و
مردی با کت بنفش بارانیش
و چاقویی پَرسان به لرز
احساساتش را میکشد.
در راهروی ۴م که پنهان میکند -لاشهی عشق را-
میشکند
و دستهی چاقو لایِ
موی لخت بلندش
و تیزی چاقو لایِ
دندانهای آلودهش
به پشت سبیل نامنظم وُ
با پلهبرقی
خارج میشود -به سوی نور-
به گریز از رودهی مترو
رفتن به آنسوی پل حافظ
زیر لب میخواند:
کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را…*
* سطری از شعر زمستان مهدی اخوانثالث
این شعر بیستودوم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: