سینهی من، اعترافخانهی تو
سحرگاه زنگش را میزنی
/ آپارتمان ۶۵ متری، ۱۲ واحده، تکخواب /
مثلن اینکه:
آن عوضی چقدر نشخوار میکند
در گلبرگهای مولینراگ جمجمهت
آنیکی چقدر پای میکوبد
روی کاسبرگهای زبر قفسهی قلبت
یا اینیکی چطور ناخن میفشارد
به ساقهی کشیده و پژمردهی تنت.
اعترافخانهی تو، سینهی من
مثلنتر اینکه:
دیروز نرقصیدی یا اسکیتسواری نکردی
گم شده است هویتت میان نا با وَ ری ها.
و اعتراف به اعتراف میشنوم
چشمهای ناباورت را.
گفته بودی هیچگاه خیال نمیکنی شعر جنگی بنویسم؟
مینویسم:
میجنگم با چشمهای ناباورت
به آینده و یک کلمه: آذریون
که قدیممدیمها شاعرها بهجای آفتابگردان
میگفتند «آذریون».
کاش بودی و به این کلمه میگفتی:
{اَی… ایش.}
اما،
چشمهای تو، فراموشخانهی من
سحرگاه زنگش را میزنم
/ آپارتمان ۸۲ متری، ۱۴ واحده، دو خواب /
فراموشخانهیی که
پُر شده است از امید و دیدن تو
پس چرا مینویسی برایم؟
{من بلاخره، تو رو هم از دست میدم.}
فراموشخانهی من، چشمهای تو
اعترافخانهی تو، سینهی من
و اعتراف کن:
آفتابگردانی که پوساندی
دوباره جوانه نمیزند.
این شعر شانزدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: