از پله می‌روم | شعر سی‌م دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

از پله می‌روم | شعر سی‌م دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

فهرست نوشته

در پله‌ها دیده نمی‌شوی    در شیب انگشت‌هات

و شتاب انگشت اشاره‌ت افسار می‌دَرَد

اسکرول    اسکرول    اسکرول

تا چند لحظه‌ی دیگر فرود می‌آیی، سُر می‌خوری به G، یا که P

و خیال‌ت ~ زندان آهنی، مستطیل مستطیل مستطیل ~

پُر شده از آب    یک آکواریمِ آسمان‌رو

آسانسور را آب گرفته است و خفگی در فضا در اسکرول

 

می‌نگری به دکمه‌ها:

[توقف اضطراری.]

فرود می‌آید، به ۵ مانده از G، یا همان P

و بعد آن خیره‌ی نگاه:

مردِ آینه اصرار دارد او را برسمیّت بشناسم جورش جفتش در جوارش باشم.

من امّا هر بار پس‌ از درنگی خوش‌عیار و شور و شکّی کاوشگر و شکیبا ناچار به او پشت می‌کنم…*

 

مرد آینه کیست؟

غریبه است، می‌ترسی

 

از پله می‌روی    در مستی چشم‌هات

و ترجیح چشم راه‌پله‌خویت سقوط می‌کند

پاگرد    پاگرد    پاگرد

آرام می‌روی، چون راه‌پله درنگ‌طلب است و شتاب‌کاه

و خیال‌ت ~ مهلت مزمزیدن حادثه، پله‌پیمایی پله‌پیمایی پله‌پیمایی ~

اما اینجا هم

پُر شده از آب    یک ساختمان در سیل

همه‌جا را آب گرفته است و خفگی در دل‌آشوبت در سطرهات

 

می‌نگری به انتها:

[خروج اضطراری.]

گام‌هات شتاب‌خیزند، از ۵ رفته، به ۱ مانده از G، یا همان P

و بعد آن خیره‌ی نگاه:

مردِ بیرونِ آینه هر بامداد از خود تا آن‌سویِ خِداد!!

همان راهِ دیروز همان راهِ فردا را پای پیاده پی می‌زند…

 

و در پله‌ها دیده نمی‌شوی

از راه‌پله‌ها نمی‌روی

از خیال می‌روی، از شب یک شب دو می‌روی

که امن‌ترین است میان پله و

آسانسوری که سَهل و سِر سقوط می‌کند

از خیال می‌روی    از خیال می‌روی    از خیال می‌روی.

 

اما، من همچنان

از پله می‌روم، از پله می‌روم و

بی‌هوا می‌رسم به مردِ آینه‌ی بهمن و ساختمان غرقآب

انگار زیر گوشش بگویم:

او را نگریزان از یادداشت‌هاش، که زیبا می‌نویسد و

یک آسانسور و راه‌پله انقدر دراماتیک‌بازی نمی‌خواهد.

 

* سطرهایی از شعر مرد آینه بهمن فرسی

 

این شعر سی‌م دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید:

فهرست نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 + ten =