در پلهها دیده نمیشوی در شیب انگشتهات
و شتاب انگشت اشارهت افسار میدَرَد
اسکرول اسکرول اسکرول
تا چند لحظهی دیگر فرود میآیی، سُر میخوری به G، یا که P
و خیالت ~ زندان آهنی، مستطیل مستطیل مستطیل ~
پُر شده از آب یک آکواریمِ آسمانرو
آسانسور را آب گرفته است و خفگی در فضا در اسکرول
مینگری به دکمهها:
[توقف اضطراری.]
فرود میآید، به ۵ مانده از G، یا همان P
و بعد آن خیرهی نگاه:
مردِ آینه اصرار دارد او را برسمیّت بشناسم جورش جفتش در جوارش باشم.
من امّا هر بار پس از درنگی خوشعیار و شور و شکّی کاوشگر و شکیبا ناچار به او پشت میکنم…*
مرد آینه کیست؟
غریبه است، میترسی
از پله میروی در مستی چشمهات
و ترجیح چشم راهپلهخویت سقوط میکند
پاگرد پاگرد پاگرد
آرام میروی، چون راهپله درنگطلب است و شتابکاه
و خیالت ~ مهلت مزمزیدن حادثه، پلهپیمایی پلهپیمایی پلهپیمایی ~
اما اینجا هم
پُر شده از آب یک ساختمان در سیل
همهجا را آب گرفته است و خفگی در دلآشوبت در سطرهات
مینگری به انتها:
[خروج اضطراری.]
گامهات شتابخیزند، از ۵ رفته، به ۱ مانده از G، یا همان P
و بعد آن خیرهی نگاه:
مردِ بیرونِ آینه هر بامداد از خود تا آنسویِ خِداد!!
همان راهِ دیروز همان راهِ فردا را پای پیاده پی میزند…
و در پلهها دیده نمیشوی
از راهپلهها نمیروی
از خیال میروی، از شب یک شب دو میروی
که امنترین است میان پله و
آسانسوری که سَهل و سِر سقوط میکند
از خیال میروی از خیال میروی از خیال میروی.
اما، من همچنان
از پله میروم، از پله میروم و
بیهوا میرسم به مردِ آینهی بهمن و ساختمان غرقآب
انگار زیر گوشش بگویم:
او را نگریزان از یادداشتهاش، که زیبا مینویسد و
یک آسانسور و راهپله انقدر دراماتیکبازی نمیخواهد.
* سطرهایی از شعر مرد آینه بهمن فرسی
این شعر سیم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: