دانههایی میکارم
در نگاهت دستهات انگشتهات
بگذار بِرویند و سبز شوند
دانههایی میکارم
آبی مشکی سورمهیی
و زیر پاهات میروند ریشهها
برقها رفته است، فردا رفته است -ما تهرانیم و ساعت به ۱۵-
درخت سحرآمیزم با نور چشمهات رشد میکند
و برای این شعر زودهنگام: ببخشید…
دیدی همهی گفتوگوها را با ببخشید شروع میکنم؟
دیدی تو را شما خطاب میکنم و شما را تو؟
دیدی تکراری حرف نمیزنم مثلن پُر اعتمادبهنفسم؟
دیدی درختم را؟
دیدی درختم را؟
دیدی درختم را؟
برات میخوانم:
ریرا، ریرا…
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمیتواند.
دیدی صدایم را؟
دیدی ابر نگاهم را که میبارد؟
دیدی درختم را؟
و درختی میکارم
دانههای سحرآمیزم با نور چشمهات