به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید
به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید
به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید

به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید
به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید به رخ‌م می‌خندد می‌خندد / می‌دهد خنده‌ی او ره به امید

۴۳۰ کیلومتر فاصله

کوه‌پایه‌ها آنسویند

پیدایند کوه‌ها، وَ شعرهام؟

عروسک‌هایی لقمه‌یی، غل‌وُزنجیر تَنَش

که غروب می‌کِشند او را به کوه

نفرات وحشی: نخل‌ها   نرینه‌ها   مادینه‌ها

 

من کجایم؟

همان‌جا؛

به طرف کوه شمالی بیا.

دارم خون لقمه می‌گیرم برات

از گوشت عروسک‌هام   شعرهام

و کوه‌پایه‌ها آنسویند

آن‌سوی دیدارت برای نخستین‌بار

 

۲ روز رفته از عید

دیدمت

آبی بودی؛ پیراهن‌ت، شلوار جین‌ت و حتا کفش‌ها

شدم   شیفته شدم   شدم

 

و تو همیشه در اندیشه‌ی کوه هستی

کوهی در بیابان

آن که بالایش، لقمه‌خون‌عروسک‌هام چشم‌به‌راه‌ت ایستاده‌ند.

می‌شنوم:

{هااااااا، نفسم سرده دانیال. الان بالای کوهم. دیوونه‌ی کوهم. واسه تولدم دوستای آبجیم آوردنمون اینجا. من…}

 

می‌میرد صدا

می‌جَوَم‌ش: کوه‌ به کوه   رشته به رشته   کیلومترها

و منم آبی پوشیده‌م، لقمه‌عروسکی این دستم

و آن دست دیگر، به پلک‌های کوه

کوه؟   کو؟   کو؟

 

چه ساعتی کنارم می‌رسی؟

و وقتی دیدی‌م

پیدایند کوه‌ها؟

آبی هستم برات؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *