کوهپایهها آنسویند
پیدایند کوهها، وَ شعرهام؟
عروسکهایی لقمهیی، غلوُزنجیر تَنَش
که غروب میکِشند او را به کوه
نفرات وحشی: نخلها نرینهها مادینهها
من کجایم؟
همانجا؛
به طرف کوه شمالی بیا.
دارم خون لقمه میگیرم برات
از گوشت عروسکهام شعرهام
و کوهپایهها آنسویند
آنسوی دیدارت برای نخستینبار
۲ روز رفته از عید
دیدمت
آبی بودی؛ پیراهنت، شلوار جینت و حتا کفشها
شدم شیفته شدم شدم
و تو همیشه در اندیشهی کوه هستی
کوهی در بیابان
آن که بالایش، لقمهخونعروسکهام چشمبهراهت ایستادهند.
میشنوم:
{هااااااا، نفسم سرده دانیال. الان بالای کوهم. دیوونهی کوهم. واسه تولدم دوستای آبجیم آوردنمون اینجا. من…}
میمیرد صدا
میجَوَمش: کوه به کوه رشته به رشته کیلومترها
و منم آبی پوشیدهم، لقمهعروسکی این دستم
و آن دست دیگر، به پلکهای کوه
کوه؟ کو؟ کو؟
چه ساعتی کنارم میرسی؟
و وقتی دیدیم
پیدایند کوهها؟
آبی هستم برات؟