اسمش را که مینویسم پشتبندش
کیبورد چند استیکر پیشنهاد میدهد -تق! دو لیوان آبجو، قلب سرخ و آتشین-
و شب نمیدانم کجاییم؟
{اسم این محله چی بود؟}
هر کجا باشیم نمیدانم کجاییم
همینجا در تهران یا آنسوی مرز یا آنسوی خیال
بوجک عصبانی است
بوجک جیغ میکشد بوجک شیهه میکشد بوجک یورتمه میتازد
تو اما هستی
هستی و دستهام را میگیری وقتی مُضضـضـطربم
مینویسم برات
و اسمت را که میآورم
کیبورد چند استیکر پیشنهاد میدهد -تق! دو لیوان آبجو، قلب سرخ و آتشین-
او رفته است
نمانده پوریا، ولم کرده در زمستان جوانیم
او رفته است / یک رفتن پرتقالی /
اما آرام میگیرم با صدات
و نفرت را میزدایی از تاریکخانهی قلبم
بهجایش ایمان میآوری
و کونِ لق اینستاگرام و جملههای قصار:
به سمت پل میروم. اگر در مسیر حتی یک نفر به من لبخند بزند، نخواهم پرید…
من میپرم، کدام لبخند؟ کو لبخند؟
اما خودکشی؟ احتمالن گزینهی هزار و یکمم است
وقتی هزار و یک شب ایمان میخوانی در گوشهام
فرقی نمیکند کجا، فرقی نمیکند کی.
و شب نمیدانم کجاییم؟
هر کجا باشیم نمیدانم کجاییم
همینجا در تهران یا آنسوی مرز یا آنسوی خیال
و اسمت را که میآورم
بوجک درونم آرام میگیرد و
شجاعت میخواهد زیستنهامان؛ تق! دو لیوان آبجو لطفن.
{قربانت. به امید خدا سر فرصت پیادهروی توی تهران.}
این شعر بیستوچهارم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: