سرریز میشود سبد گَرده از شهد تو
یک کندو حسودی در محاصرهی سوداهام
یعنی از کجای تنت میمکد شهد حنایی را
این زنبور غولآسای غریبه؟
-دشت است آپارتمانمان و زنبوری آمده است-
کمی پیشتر:
{عزیزم، تو مرغا رو تفت میدی؟}
شبیه هزاربار پیش،
پیازها که کاراملی میشوند
خسته میشوی از سوگواری اجاق، میروی کنار پنجره.
همیشه توی کیف دستیت فندک داری
اما نمیدانم توی شعرهای من
دود میکنی سیگاری را / یا نه /
دود میگزد زنبور سیگاری از جگرگاه تو
یک دهان حسودی در محاصرهی لبهام
یعنی از کجای سینهت میمکد دودِ حقیقت را
این زنبور سیگاری غولآسای غریبه؟
و شبیه هزاربار پیش،
حقیقتها که مکزده میشوند
خسته میشوی از سوگواری زندگی، میروی کنار پنجره.
همیشه توی یادانبارگاهت رویا داری
اما نمیدانم توی شعرهای من
گرده میافشانی آرزویی را / یا نه /
مثلن آرزوی مرد دیگری جز من
یا هر جایی بیرون از این دشتآپارتمان
اینبار یک دشمن؛ دشمنم
دوست دلفریب تو یک زنبور
با بالهای شکستهش
میپرد اینسوی توری پنجره و
فرود میآید روی اُپِن
آویخته میشود تمرکز از چشمهای تو
یک حشره حسودی در محاصرهی شب تنهامان
یعنی از کجای ذهنت میمکد بودنم را
این زنبوردشمنِ سیگاری غولآسای غریبه؟
خیال:
{یعنی دانی، تو به یه زنبور کوچولو هم حسودی میکنی؟}
یعنی دوپهلو نبینم نگاههات را؟
یعنی استعاری نگیرم سکوت شب تنهامان را؟
و این پرسش فرسودهم:
دختری که نمیدانم دوستم دارد، تو همان دختری؟
آکنده میشود خانهی آراممان از حسادت من
یک شعر حسودی در محاصرهی عشقمان
زنبور که جان گرفت و میرود
یک بوسه نمیدهی به من؟
یعنی از کجای بوسهت میمکم دودِ حقیقتت را؟
تابستان است
-دشت است آپارتمانمان و زنبوری رفته است-
نشخوارگاهم:
[تو هم عاشق منی؟]
این شعر یازدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: