-نشستهییم توی این تاکسی قدیمی-
/ ظهرِ پیمودن / میرود به میدانی
اما ما باید از دهان پیکان نارنجی
در انتهای خیابان
بیرون بپریم
[گلخانه کجاست؟]
بیرون بپریم در انتهای خیابان،
باید از دهانِ
پیکان نارنجی وُ تا چند کوچه پایینتر:
پیاده / پیاده / پیاده.
{در را آرام ببندید، ضرورتاً.}
آقای م.حسینی میخندد و میخواند:
سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید
تا سرمه کشد چشم عروس سحری را…*
[گلخانه کجاست؟]
پیاده و من
در گامهام، میجَوَم اعترافهایی را.
بهگمانم این اعترافم را
نمیعریانم:
{من از خونوادهیی هستم که عشق پیشهشون نیست.}
-نشستهم توی این سطر قدیمی-
من از خانوادهیی هستم که عشق پیشهی آنهاست*
پیشهی آنهاست عشق،
من از خانوادهیی هستم و
تا چند سطر پایینتر:
چَشمپیاده / چَشمپیاده / چَشمپیاده.
[گلخانه کجاست؟]
و در جنبش چشمهام، میافروزم پلکها را به پیادهروِ نگاه
بهگمانم اینیکی اعتراف را هم
نمیرهانم:
{این چشمای زرد تو، همهی آدما رو میدزده، برای دیدن. دیدن ما.}
-نشستهیی توی این فکر قدیمی-
دوندههایی میآیند
به سمت استخوانها لالهی گوشهای تو
برای دریدن.
برای دریدن،
دوندههایی میآیند [گلخانه کجاست؟]
به سمت استخوانهای لالهی گوشهای تو و
تا چند اندیشه پایینتر:
عشقپیاده / عشقپیاده / عشقپیاده.
تیزبینم [گلخانه کجاست؟] تابلوها را میجویم
در خورشید فکرهام، میشکافم جسارت (و کمی گستاخی) را به اعترافهام
بهگمانم این اعتراف
باید برهنه شود:
در گلخانه میبوسمت، برای اولینبار
و در را آرام ببند، ضرورتن
اشکالی ندارد -خانوادهی من عاشقپیشه نیستند-
من که هستم عاشق تو
بلاخره این گلخانه کجاست؟ میخواستی چندتا آفتابگردان بخری؟
* مولانا | دیوان شمس | غزل ۹۷
* سطری از نزار قبانی
این شعر ششم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: