شب درختیست
در پس آن سرخی و برگهاشْ زرد، سبزهاشْ زرد
و تنهیی سرمهیی درختیست شب
و ما
آفت میزداییم -از تکدرخت حیاط خانهی ویلاییمان-
در روسینیِر*، یا که خرمشهر، یا آسمانخراشی در دل منهتن
این درخت سرمهیی،
میشکارد هویتمان را وُ
زیر لب میخوانم:
هم چنان سرمه که دخت خوبروی
هم به سان گرد بردارد ز روی
گرچه هر روز اندکی برداردش
بافدُم روزی به پایان آردش…*
پندارگاههامان در درختیست، هویتهامان
هویت زرد من
هویت حنایی تو
و میکوچیم از آن، به انتهای یک خود-نا-با-وَ-ری.
آفت میزداییم -از تکدرخت زیستنتن رنجیدهی عشقمان-
این درخت با چهرهیی از
ککومکهای سفیدی بر تنهش
وَ شیارهای سیاهی روی برگهاش
میرباید دوستتدارمهامان را
در گمشدن، یا زردی میرا بودن، یا که حنایی باختن
درخت سرمهیی
میکشد هویتمان را
هویت حنایی من
هویت زرد تو
و تو به کجا میگریزی؟
زیر سؤال ناباوریهات میروی؟
زیر سؤال ناباوریهات میمیری؟
من تو شب
درختیست
در پس آن سرخی وُ لطفن،
ترسم را بغلتان
روی لکههای سفید تنهی این درخت
تا با ناخنهام، بفشارم لکهیی را
و بیرون بریزد تاریکی از جوش چرکی ناباوریهامان.
و بپاش،
رنگهات را روی تکدرخت حیاط خانهی ویلاییمان
و بپاش،
حناییت را روی تکدرخت زیستن رنجیدهی عشقمان
و…
* دهکدهیی در سوئیس / Rossinière
* رودکی | مثنویها | بخش ۳
این شعر پنجم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: