میشورم اضطراب لیوان را از سرگیجهی ماسالا
و تو در کفِ حباب خواستههای منی
آغشتهیی به سفیدیهای نَشُسته / بر ظروف آبنکشیده /
و جملهی تو:
{حالا یه دونه… یه دونه بخور خوابت فیکس بشه.}
خیال
و روبهروم چند ده قاشقوُچنگال کفآغُشته
میرقصند
نه زمان میشناسند و نه مکان
و این شعر بدیست،
پُر از سرگیجه
جان «اسکاتی» فرگوسن* در شعرگاه من میدَوَد
و تهوع لیوان به لیوان، نوشیدنی ویژهم ماسالا
و تهوع بشقاب به بشقاب، غذای ویژهمان مرغ و سس چیلیتای
که میماند به اضطراب گلویم.
/خوابیدی./
حرفهام ماند دربارهی ورتیگوی عشقم
و چشمهام
به یک پیامک جامانده:
{به ماهان بگو هفتهی بعد میام باها
تون فیلم ببینم. بوس.}
* شخصیت اصلی فیلم «Vertigo 1958 / سرگیجه» از آلفرد هیچکاک
این شعر نهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: