صدام سپیدهدم است، چهرهم شامگاه،
و میپوشانم از چشمها
پرتقالی را زیر جیب چپ پالتوئم
زمستان در مشتهای لاکْحنایی تو، له میشود.
گم میکنم پالتو را
و میماند
پرتقالی برای چکاندن قطره به قطره
زهر به زهر، در چشمهای آفتاب
{خوب شد نذاشتیش توی جیبت.}
صدام سپیدهدم است، چهرهم شامگاه،
و میدزدم از چشمها
خورشیدی را زیر جیب راست پالتوئم
زمستان در مشتهای لاکْحنایی تو، له میشود.
گم میکنم پالتو را
و میماند
خورشیدی برای فشردن ذره به ذره
سنگ به سنگ، در چشمهای دریا
{خوب شد نذاشتیش توی جیبت.}
صدام سپیدهدم است، چهرهم شامگاه،
و میریزم از چشمها
و میریزم از چشمها
و میریزم از چشمها
دریایی را در یقهی پالتوئم
گم میکنم پالتو را
و خورشید پرتقالی را که خوب شد نذاشتمش توی جیبم
پرت میکنم در غروب.
با دو انگشتت، صاف میکنی موجهای دریایی یقهم را
و بعد، جیبهام پُر میشوند از مشتهای لاکْحنایی تو
مشتهایی که بازمیگردند
از زمستانی در بزرگراه شهیدچمران صدای سپیده و چهرهی شامگاه
مشتهایی که بازمیگردند
مشتهایی که خداحافظی
میکنند
میروند میروند میروند.
این شعر بیستویکم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: