خورشید پنهان است
مردی روی بام، چند لکه خودکشی و
تاش بنفش عصرگاهی
~ مستطیل مستطیل مستطیل ~ رخوت تابلوی زندگی من
/ … / میفتی توی جیبهام
خورشید پنهان است و
پُر از فندق تلخ، نوچِ عسل تکنفره
تای تبلیغ تراکتی، کارت بانکی و دستبند حناییم
جیبهای چپ و راستم را میگویم
و جیب تنهای پیراهنِ
مرد روی بام، چند قلاده قلب و
تاچ سرخ سپیدهدم
~ بدن بدن بدن ~ وحشت لمس تن تو
خورشید پنهان است
میفتی توی جیبهام / … / و
خیالم:
[مردی روی بام، خیره به دستبند حناییش، آمادهی رفتن.]
خیالت:
[روبهروت نشستهم و خجالت میکشی لقمه بگیری برام.]
خورشید پنهان است و
مربای توتفرنگی / بالنگ / خامهی سفت تازه
بربری و دو تا نان خراسانی، پنیر سفید
چای داغ و عسل تکنفره
سفرهی ناشتایی را میگویم و
کلیشهیی تازه «صبونه خوردیم باهم»
میرنجی از من
میرنجم از تو
خیالمان:
[مرد روی بام نمیپرد.]
شاید این دستبند کادوی توست، نه؟
و این مرد منم
چند لکه خودکشی توی جیبهام و
چند قلاده به قلبم زنجیرند.
تاش بنفش
همآغوشی جمجمهم را
ترک میگوید، میرود پایین / پا
یین / پایین
و پاره میشود
دستبند حناییم.
این شعر چهاردهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: