از باورهات رُس میشوی در اتاق زنانگی
نشستهیی روی دو زانو
و میخوابانی وزنت را روی ساعدهای آجریت
آجری به خاک، خاک به کلمه و
تنها یک کلمه
«بیایمانی؛ آسانای سفالبودن در وطن».
خیالت:
[وطـ(تـ)ـن؟ لباس به افتخار و سرود؟]
و چه بگویم؟
مثلن اشکالی ندارد، همهچیز درست میشود و
از این حرفهای آبندیده
برای ترکخوردگی زنانهی عشقمان؟
و تو زنی،
از ناباوریهایت گُر میگیری در اجاق آشپزخانه
گم شدهیی زیر خاکستریها
و به قتل میرسانی روحت را در چشمهای حناییت
حنایی به آتش، آتش به طعم و
و تنها یک طعم
«بیمزگی؛ آسانای سوختن در آشپزخانه».
آشپزخانه
وطن کوچک توست، در سنت او / نا-من / نه من
و تو زنی،
خداحافظی کردهیی با سنت سفالبودن و سوختن
پس حق داری
متنفر باشی از همهی مردها، و حتا گاهی از دوستداشتن من
من به تو، تو به بیمن و
تنها یک بیمن
«خودکشی؛ آسانای ایستادن روی مرگ».
{واقعن به خودکشی میاندیشی؟}
و آسانای بعدی:
کمشدن از ما من و تو؟
یعنی میشود بیرون بزنی از شعرهای من؟
از باورهایت رُس شوی
و آتش بیفکنی به رویاهات؟
یعنی میاندیشی؟
نه، اما چه بگویم؟
مثلن اشکالی ندارد، درکت میکنم عزیزم و
از این حرفهای سنگی؟
{این سنگ مهاجرته. پیش تو باشه. فعلن. شایدم همیشه.}
و خیالت:
[دنبال یه اسم میگردم واسه زندگیم…]
و تو زنی،
گوش میکنی به من؟
نه برای موعظهی عشقمان (فاک) و تنها در اتاق شاعرانگی زنانهم
در آسانای امروز:
کمی برقص / آزاد باش / زندگی کن
و قول بده
دوباره در خوابها و شعرهای من یوگا میکنی عزیزم.
{قول میدی؟}
سحر پشت در منتظر است
{از طرف من ازش خداحافظی کنین. دیرم شده... وقت دندونپزشکی دارم.}
این شعر هفدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: