چنگک‌های یک نشخوار | شعر هجدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

چنگک‌های یک نشخوار | شعر هجدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

فهرست نوشته

سحرگاه، خرچنگ‌ها

از کرانه‌ی خورشید چشم‌های او

می‌گذرند و می‌شکافند

رشته‌ی اندیشه‌هاش را    ریز به ریز    ایده به ایده

 

و تا نیمه‌ی روز، چنگک‌ها

صدف گوش‌های شکننده‌ش را

می‌بُرند و می‌زُدایند

از شنیدن دوستت‌دارم‌ها    حرف به حرف    هجا به هجا

 

به عصر که می‌رسیم،

لخته می‌شود خون جمجمه و گوش‌ها

در درازگودال چشم‌هاش

می‌پوسد وُ می‌میرد

نخ باریک آرزوهاش

می‌جنگد او / می‌جنگد او / می‌جنگد او

 

می‌جنگد او

و موج‌سواری می‌کند روی رویاهای تازه‌ش.

اما، چنگک‌های یک نشخوار

در شکل زنجیری از قطره‌های دریا

سنگینی می‌کند روی گردن‌ش

 

{چرا دانی منو دوست داره اصلن؟ یا من چرا اون آدمی‌م که دانی دوست داره؟}

 

حتا اگر باهم / تو و من / نشخوارچنگ را کشتیم،

چه کسی می‌تواند

یک اقیانوس را روی گردن‌ش سواری دهد؟

چه کسی می‌خواهد

با جنازه‌ی یک خرچنگ در سال‌های جوانی و

عاشقی‌ش زندگی کند؟

 

پس نباید فاش شوی در شعر؟

پس نباید فاش شوم در خانواده‌ی تو؟

 

سحرگاه، فراموشی    از کرانه‌ی خورشید چشم‌های من

می‌گذرد و می‌شکافد

رشته‌ی اندیشه‌هام را    ریز به ریز    ایده به ایده

 

و تا نیمه‌ی روز، پرسشی

صدف گوش‌های شکننده‌م را

می‌بُرد و می‌زُداید

از شنیدن دوستت‌دارم‌هات

یا این پرسش نشخوارچنگی:

می‌میرم در فاش شدن عشق تو، بی‌من؟

 

این شعر هجدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید:

فهرست نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

four × 3 =