سحرگاه، خرچنگها
از کرانهی خورشید چشمهای او
میگذرند و میشکافند
رشتهی اندیشههاش را ریز به ریز ایده به ایده
و تا نیمهی روز، چنگکها
صدف گوشهای شکنندهش را
میبُرند و میزُدایند
از شنیدن دوستتدارمها حرف به حرف هجا به هجا
به عصر که میرسیم،
لخته میشود خون جمجمه و گوشها
در درازگودال چشمهاش
میپوسد وُ میمیرد
نخ باریک آرزوهاش
میجنگد او / میجنگد او / میجنگد او
میجنگد او
و موجسواری میکند روی رویاهای تازهش.
اما، چنگکهای یک نشخوار
در شکل زنجیری از قطرههای دریا
سنگینی میکند روی گردنش
{چرا دانی منو دوست داره اصلن؟ یا من چرا اون آدمیم که دانی دوست داره؟}
حتا اگر باهم / تو و من / نشخوارچنگ را کشتیم،
چه کسی میتواند
یک اقیانوس را روی گردنش سواری دهد؟
چه کسی میخواهد
با جنازهی یک خرچنگ در سالهای جوانی و
عاشقیش زندگی کند؟
پس نباید فاش شوی در شعر؟
پس نباید فاش شوم در خانوادهی تو؟
سحرگاه، فراموشی از کرانهی خورشید چشمهای من
میگذرد و میشکافد
رشتهی اندیشههام را ریز به ریز ایده به ایده
و تا نیمهی روز، پرسشی
صدف گوشهای شکنندهم را
میبُرد و میزُداید
از شنیدن دوستتدارمهات
یا این پرسش نشخوارچنگی:
میمیرم در فاش شدن عشق تو، بیمن؟
این شعر هجدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: