روی سِن
برمیخیزند دو درخت لخت برهنه از آزادی
و میکاوم، لغتنامهی مخفیم را
برای کلمهیی برهنه از ما / برهنه از شعر
اگر جای کارگردان بودم
روی سِن
میانباشتم گلابیهای وحشی برهنه از سیب
و میکاوم، پناهگاه جمجمهم را
برای افسانهیی برهنه از آدم / برهنه از عشق ما
{برهنه از عشق ما؟ مگه تو هم عاشق منی؟}
دو درخت لخت
همدیگر را میلیسند، رویِ سن،
و ما میکاویم، اشتهای عشقمان را میان آنها
اشتهای گلابی دریدن، اشتهای افسانهی سیب کشتن
اشتهای عاشق نشدن.
و من حتا شکست میخورم از یک گلابی،
وقتی حنایی چشمهات -جای من-
بپیوندد با چشمهای او نا-من مرد دیگری
دلبستگی تو میماند در یادانبار خاطرههام؟
این تئاتر آشفتهگاه عشقم است؟
یا
میرسی به من؟
در گزیدن لبهای یک گلابی
در نیش زدن چشمهای او مردی تازه
میرسی به من
یا؟
این شعر دوازدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: