نا/انتهای شب میمانم خیره به پستانهای آویزان جاده
سرگردان میشورند به پلی آنسوی من.
میخندد.
سرگردان میشورند
به تاریکگاه سینهم، قلبم در کلاس نویسندگی، میدان انقلاب
و آبدهانم را قورت میدهم
مبادا بیادبی باشد پیش همکلاسیهامان
پیش شبم، شبحم
و -نا/انتهای شب- میمانم خیره به پستانهای آویزان فردا
سرگردان میشورم به پلی آنسوی تو.
میخندد.
{خانمها و آقایون و خانمها، لطفن نخندید. من جدیم.}
فردا، گروهی سیاهپوش و کماندار مرزها میبافند بینمان
شعرها مینویسند
کلمهها پُر میکنند
و دیواری به بلندای چَشمها میکشند
که من عاشق چشمها
و فرم دستها و انگشتها میشوم
نه تو نه او نه هیچکس
چشمها چشمها بلندند وقتی مینگری
به کمانداران سیاهپوش
و -نا/انتهای شب-
میمانم خیره به کمان زنگی آرش.
{چی شده؟ چرا کمونت زنگزده آرش؟}
و آبدهانم را قورت میدهم
مبادا بیادبی باشد پیش اسطورههامان
میخندد. میخندم.
[او چه شکلی بود؟ به او نگفتم بودم بیتو نمیخندم؟ پس چرا خندیدم؟]
یلدا کار خودش را کرد
کلهجوش عزیزجون رفت توی رگهام
و فراموشی گرفتهم.
{ایشالا خوشبَخ اولاسن. اِو آلاسن. ائولنهسن.}*
دوباره میخندم. نه مامانبزرگ کو آنکه آنسوی پل است
وُ میمانم خیره به پستانهای آویزان جاده.
* به ترکی: ایشالا خوشبخت بشی. خونه بخری. ازدواج کنی.
این شعر سیویکم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید: