زمستان | شعر بیست‌وسوم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

زمستان | شعر بیست‌وسوم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

فهرست نوشته

می‌شورد آفتاب به دریاچه‌ی حنایی

تا وعده‌ی طلوع خورشید، دریاچه آبی بود

و یک‌آن:

سقوط    نقطه.    نقطه.    سکوت.

 

سکوت من

در حنایی‌ترین لبخند دریاچه می‌گزد

[افتادی توی دریاچه و حنایی شد]

حنایی شد و افتادی توی دریاچه‌.

 

آفتاب می‌شورد به حنایی دریاچه    به کمک من

تا بیابم‌ت‌

و یک‌آن:

سکوت    دو نقطه:    دو نقطه:    سقوط آرنج من تا ژرف‌ترین

قطره‌های حنایی.

[گم شدی توی دریاچه و حنایی شد]

حنایی شد و گم شدی توی دریاچه.

 

پیدا نمی‌شوی    پیدا نمی‌شوی    پیدا نمی‌شوی

و تا همین چند لحظه‌ی پیش دریاچه آبی بود

 

یعنی به راحتی می‌‌بازی به سطرهای خیس؟

یعنی به راحتی می‌گریزی به من‌های دور؟

یعنی به راحتی می‌دزدد دریاچه تو را از من؟

 

می‌شورد آفتاب به دریاچه‌ی خونی

تا شورش آرنج من، دریاچه حنایی بود

حنایی بود…

 

{اذیتش کردم ماما. رفت}

و او،

می‌لمسدم با حروف

نامش    مـ ـهـ ـر    انگیز

 

این شعر بیست‌وسوم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید:

فهرست نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 5 =