زمستان | شعر بیست‌وسوم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

می‌شورد آفتاب به دریاچه‌ی حنایی تا وعده‌ی طلوع خورشید، دریاچه آبی بود و یک‌آن: سقوط    نقطه.    نقطه.    سکوت.   سکوت من در حنایی‌ترین لبخند دریاچه می‌گزد [افتادی توی دریاچه و حنایی شد] حنایی شد و افتادی توی دریاچه‌.   آفتاب می‌شورد به حنایی دریاچه    به کمک من تا بیابم‌ت‌ و یک‌آن: […]

مردی با کت بنفش بارانی‌ش | شعر بیست‌ودوم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

شب    دست‌هاش خونی خارج می‌شود از ۸، می‌دَوَد به ۳ پَرسان است در خروجی‌ها چاقویی با دسته‌ی بنفش، زیرِ زباله‌دانی بنفش دستاش خونی، چاقویی خونی پنهان می‌کند به شکاف شـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـکافی در دیوار راهروی ۲ پَرسان است در متروی تئاترشهر   شب    بنفش / گودیِ چشماش خونی […]

رفتن پرتقالی | شعر بیست‌ویکم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

صدام سپیده‌دم است، چهره‌م شامگاه، و می‌پوشانم از چشم‌ها پرتقالی را زیر جیب چپ پالتوئم زمستان    در مشت‌های لاکْ‌حنایی تو، له می‌شود. گم می‌کنم پالتو را و می‌ماند پرتقالی برای چکاندن قطره به قطره زهر به زهر، در چشم‌های آفتاب {خوب شد نذاشتیش توی جیبت.}   صدام سپیده‌دم است، چهره‌م شامگاه، و می‌دزدم از […]

شب، به تنهایی‌ش | شعر بیستم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

به تنهایی‌ش غبطه می‌خوردم تنهایی‌ش را دوست داشت می‌پرستید دوست داشت تنها برقصد دوست داشت تنها شنا کند تا آن‌سوی پرچین‌های بلند نشخوارش دوست داشت تنها بگرید در اتاق زردش شب‌ها {ببخشید. تو هنوز مجوز هم‌نشینی با آفتابگردونام رو نداری.}   در بودن‌م شاد بود. می‌خندید. غم را فرو می‌نشاند لقمه‌لقمه در گلوش. آنگاه پرچین‌های […]

یلدا | شعر نوزدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

می‌جویم راه شب را روی عضله‌های خندان‌ت    گونه‌هات    شیپوری‌هات خنده‌ت می‌دود از آن‌ها آن‌‌سوی کوه بیجی، سرد، تاریک   می‌جویم راه شب را روی هاله‌ی لب‌هات    چروک پنجه‌کلاغی چشم‌هات خنده‌ت می‌دود از آن‌ها آن‌‌سوی کوه بیجی، سرد، تاریک   خنده‌ت می‌دود از من که به چشم‌هامان سلام می‌گویم سلام -اما چه چشم‌هایی، […]

چنگک‌های یک نشخوار | شعر هجدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

سحرگاه، خرچنگ‌ها از کرانه‌ی خورشید چشم‌های او می‌گذرند و می‌شکافند رشته‌ی اندیشه‌هاش را    ریز به ریز    ایده به ایده   و تا نیمه‌ی روز، چنگک‌ها صدف گوش‌های شکننده‌ش را می‌بُرند و می‌زُدایند از شنیدن دوستت‌دارم‌ها    حرف به حرف    هجا به هجا   به عصر که می‌رسیم، لخته می‌شود خون جمجمه و […]

آسانای ایستادن روی مرگ | شعر هفدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

از باورهات رُس می‌شوی    در اتاق زنانگی نشسته‌یی روی دو زانو و می‌خوابانی وزنت را روی ساعدهای آجری‌ت آجری به خاک، خاک به کلمه و تنها یک کلمه «بی‌ایمانی؛ آسانای سفال‌بودن در وطن».   خیال‌ت: [وطـ(تـ)ـن؟ لباس به افتخار و سرود؟] و چه بگویم؟ مثلن اشکالی ندارد، همه‌چیز درست می‌شود و از این حرف‌های […]

اعترافخانه | شعر شانزدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

سینه‌ی من، اعترافخانه‌ی تو سحرگاه زنگ‌ش را می‌زنی / آپارتمان ۶۵ متری، ۱۲ واحده، تک‌خواب / مثلن اینکه: آن عوضی چقدر نشخوار می‌کند در گلبرگ‌های مولین‌راگ جمجمه‌ت آن‌یکی چقدر پای می‌کوبد روی کاسبرگ‌های زبر قفسه‌ی قلبت یا این‌یکی چطور ناخن می‌فشارد به ساقه‌ی کشیده‌ و پژمرده‌ی تن‌ت.   اعترافخانه‌ی تو، سینه‌ی من مثلن‌تر اینکه: دیروز […]

سیچوئیشن‌شیپ | شعر پانزدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

باهوشی، اما هنوز نمی‌دانی جعل می‌کنم کلمه‌هام را    به شیب لغزنده‌ی خداحافظی و می‌سوزانم لمسی از اندیشه‌م را در بدرودگاه دیدارهات   مثلن می‌گویم: {به سلامت برسی. رسیدی خبر بده.} یا: {خیلی خوش گذشتااا. بووووس.} نمی‌شود نروی؟ نرسی؟ یا گسیختن خوشی را بیشتر بدزدیم از شعرمان؟   باهوشی، اما هنوز نمی‌دانی دروغ می‌نوازم دست‌هام […]

تاش بنفش | شعر چهاردهم دفتر شعر کشتن درخت سرمه‌یی

خورشید پنهان است مردی روی بام، چند لکه خودکشی و تاش بنفش عصرگاهی ~ مستطیل مستطیل مستطیل ~ رخوت تابلوی زندگی من   / … / میفتی توی جیب‌هام خورشید پنهان است و پُر از فندق تلخ، نوچِ عسل تک‌نفره تای تبلیغ تراکتی، کارت بانکی و دستبند حنایی‌م جیب‌های چپ و راستم را می‌گویم و […]