تاش بنفش | شعر چهاردهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی
خورشید پنهان است مردی روی بام، چند لکه خودکشی و تاش بنفش عصرگاهی ~ مستطیل مستطیل مستطیل ~ رخوت تابلوی زندگی من / … / میفتی توی جیبهام خورشید پنهان است و پُر از فندق تلخ، نوچِ عسل تکنفره تای تبلیغ تراکتی، کارت بانکی و دستبند حناییم جیبهای چپ و راستم را میگویم و […]
از چشات نور میباره | شعر سیزدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی
زردآلویی زردآلو، خورشیدو میکنی رو از چشات نور میباره، چِهرَتَم شکل طلوع به لبات خیره میشم، میشی سرخِ سرخالـ… این شعر سیزدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی است. برای دیدن شعرهای بعدی از ناوبری زیر استفاده کنید:
تئاتر حنایی دلبستگیها | شعر دوازدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی
روی سِن برمیخیزند دو درخت لخت برهنه از آزادی و میکاوم، لغتنامهی مخفیم را برای کلمهیی برهنه از ما / برهنه از شعر اگر جای کارگردان بودم روی سِن میانباشتم گلابیهای وحشی برهنه از سیب و میکاوم، پناهگاه جمجمهم را برای افسانهیی برهنه از آدم / برهنه از عشق ما {برهنه […]
پرستاری از یک زنبور غریبه | شعر یازدهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی
سرریز میشود سبد گَرده از شهد تو یک کندو حسودی در محاصرهی سوداهام یعنی از کجای تنت میمکد شهد حنایی را این زنبور غولآسای غریبه؟ -دشت است آپارتمانمان و زنبوری آمده است- کمی پیشتر: {عزیزم، تو مرغا رو تفت میدی؟} شبیه هزاربار پیش، پیازها که کاراملی میشوند خسته میشوی از سوگواری اجاق، […]
اسکیتسواری پرفعل | شعر دهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی
-اخلاقِ لاشهپیچیدن، میان شکاف تو و خواستههای من- تو همیشه کم میخواهی از من تو نمیگذاری، بِبَرم دستهام را به پستوی کیفپولم و اسکناس/فعلی بیرون بکشم مثلن «رقصیدن». -اخلاقِ پنهونیرقصیدن، میان شکاف تو و بیتنِ من- تو همیشه کم حرکت میدهی بدنت را پیش من تو نمیگذاری، بِتَنَم انگشتهام را در میان انگشتهات و […]
ملاتونین | شعر نهم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی
میشورم اضطراب لیوان را از سرگیجهی ماسالا و تو در کفِ حباب خواستههای منی آغشتهیی به سفیدیهای نَشُسته / بر ظروف آبنکشیده / و جملهی تو: {حالا یه دونه… یه دونه بخور خوابت فیکس بشه.} خیال و روبهروم چند ده قاشقوُچنگال کفآغُشته میرقصند نه زمان میشناسند و نه مکان و این شعر بدیست، […]
خیلی وحشی بودم اون اوایل | شعر هشتم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی
-شب- میشکنند و آزاد میشوند: تک به تک قلنجها، انگشتهای پا و کتف سمت چپ گویا، تَنبودایی ۱۰۰ ساله دست برامان تکان میدهد از انتهای جاده. [ساعت ۲:۴۴ بامداد، هفتهی دوم مرداد] خط خط خط بکش {ببخشید گفته بودی تاریخ ننویسم.} به ارگاسم میرسد دهان و دندانها و لثههام با آشتیدهندهی رابطهی من و […]
بستنی | شعر هفتم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی
لبهام سورمهیی و ما دوتا، به تقاطع توحیدیم «لبهات کثیفن پری کوچولو» / گونههات چطور؟ گونههات دیوارند، دیوارهای خشتی و باران خبرها میخورند هر روز «لبهات کثیفن پری کوچولو» / روزهات چطور؟ هفتهها و سالهات چطور؟ لبهام سورمهیی و ما دوتا، به تقاطع توحیدیم نگاههامان دربندند. زندانی ثانیهشمار چارراهی و تیکتاک: ۱۲۰- ۱۱۹- ۱۱۸- […]
در را آرام ببندید، ضرورتاً | شعر ششم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی
-نشستهییم توی این تاکسی قدیمی- / ظهرِ پیمودن / میرود به میدانی اما ما باید از دهان پیکان نارنجی در انتهای خیابان بیرون بپریم [گلخانه کجاست؟] بیرون بپریم در انتهای خیابان، باید از دهانِ پیکان نارنجی وُ تا چند کوچه پایینتر: پیاده / پیاده / پیاده. {در را آرام ببندید، ضرورتاً.} آقای م.حسینی میخندد […]
کشتن درخت سرمهیی | شعر پنجم دفتر شعر کشتن درخت سرمهیی
شب درختیست در پس آن سرخی و برگهاشْ زرد، سبزهاشْ زرد و تنهیی سرمهیی درختیست شب و ما آفت میزداییم -از تکدرخت حیاط خانهی ویلاییمان- در روسینیِر*، یا که خرمشهر، یا آسمانخراشی در دل منهتن این درخت سرمهیی، میشکارد هویتمان را وُ زیر لب میخوانم: هم چنان سرمه که دخت خوبروی هم […]